<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/</link>
<description>عزیز دل ما یه فرشته کوچولو هست که اومده تا بهشت ما رو چراغونی کنه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 08:57:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قندی مامان</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>دیروز عصر که بیرون رفتیم رومینا تو ماشین خوابید وقتی موقع خواب شد رومینا با چیزی به اسم خواب بیگانه بود . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۲ نصف شب اونقدر حرف زد و خندید که در طول شبانه روز هرگز اینقدر شلوغ نمیکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقول خودمون باهاش حرف نمیزدیم که شاید بخوابه اما هی ما رو صدا میکرد  و میخندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اومدم از تخت برم پایین زود اومد بهم آویزون شد و از تخت اومد پایین و ده بدو سمت پذیرایی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پذیرایی هم تاریک بود چون نمیدید جلوتر نرفت همون اولاش واستاده صدا میکنه که شما هم بیاین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرش ساعت ۲:۳۰ اونقدر تابش دادیم تا خوابش گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بریم به بقیش&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نی نی مار کوپولو </title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>این روزها دخمل مامان در عین حال که بازیگوش تر شده یه جورایی بزرگتر شده و شیرین تر . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی چیزها رو میفهمه و حواسش به همه کارها و حرفامون هست. احساس میکنم راحت تر با هامون کنار میاد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سری کارها رو دیگه انجام نمیده لجبازی نمی کنه و نسبت به ارتفاع هم محتاط تر شده برای پایین اومدن از جای بلند و پله صدامون میکنه که بریم کنارش یا دستش رو بگیریم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته تقریبا یاد گرفته که خودش از رو تخت یا صندلی بیاد پایین اما دیگه یکم ترسش بیشتر شده و ترجیح میده نزدیکش باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیطونیاش جای خود دلبریاش هم جای خود . وقتی میاد خودش رو ولو میکنه تو بغلمون یا سرش رو میذاره رو پامون یا وقتی دراز میکشم میاد رو سینم دراز میکشه گاهی سرش رو بلند میکنه و نگام میکنه دوباره سرش رو میذاره رو سینم یا لباش رو به دستم میچسبونه مثل اینکه بخواد ببوسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونوقت که دلم پر میکشه برای هزار تا بوسیدن فرشته نرم و نازکم با اون لبخند مخملی و خنده های شیرین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها وقتی صداش میکنم میگم: رو......... مییییییییییییی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا : ناااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروسکش رو که فشار میده میگه: آی لاو یو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا به محضی که میشنوه با صدای نازک میگه: آی لا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینچنین میشه که اسم عروسکش رو گذاشتیم آی لا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام گوشه کنار خونه مامان بزرگش رو حفظه و وقتی میره بغل مامان بزرگش گوشه کنار خونه میچرخوندش و تمام عروسکها رو جمع میکنه میاره وسط.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما همچنان از هر گونه گیره و گل سر فراری هست تو بندرعباس با این کشهای کوچولو موهاشو دو گوشی بستیم خیلی بامزه شده بود تا وقتی حواسش نبود کاریش نداشت اما تا حواسش میرفت بهش تمام تلاشش رو واسه در آوردنش میکرد طوریکه مجبور شدیم بازش کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته گاهی براش می بندیم کاری به کارش نداره اما سنجاق و گیره نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هم با یه کش یه گوگولی بالای سرش می بندیم که بابایی بهش میگه پیازچه چون معتقده شبیه پیازچه های باغچه سبزیجات میشه(کارتون جعفری یادتونه؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خب حالا برسیم به این قسمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای یک هفته و مجمع نی نی یون</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>خب یه مدتیه از شیرین عسلکم ننوشتم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینای مامان این روزها حسابی شیطون و بازیگوش شده دیروز که داشتم صحبتهای دکتر هلاکویی رو گوش میدادم میگفت همه این شیطنتها طبیعی و ناشی از کنجکاوی و کشف اطراف هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا تازه داره با دنیای اطرافش و بچه های هم سن و سالش آشنا میشه و از بعضی ها یه رفتارهایی رو یاد میگیره و در مقابل یه سری دیگه عملی میکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلن تو مجمع نی نی یون خیلی بامزه تمام بادکنکهای موجود رو از دست همه نی نی ها جمع میکرد و  تو دست خودش نگه میداشت  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا فکر کن اونقدر بادکنک داشت که خودش دیده نمیشد اما حاضر نمیشد ولشون کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه میخواست فرار کنه که کسی بادکنکها رو ازش پس نگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بقیه بچه ها هم اونقدر مظلوم بودن که اولش هیچ کس به این کار اعتراضی نکرد البته اینهم بگم همشون چون کوچولو تر بودن هنوز به این مرحله نرسیدن انشاا... در هفته های آینده کم کم از این مظلومیت در میان هم اعتراض میکنن هم قاپ میزنن چون اون نی نی هایی که سنشون به رومینا نزدیک تر بود اولش هنوز تو جو نبودن بعد که وارد جو شدن صداشون بالا گرفته بود .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط کوچولوی مجلس که آخر مهر تولدش هست هنوز تو این ماجرا ها وارد نشده بود محجوب تو بغل مامانش نشسته بود که من عاشق این محجوبیتش شدم مامانش&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جورایی رومینا چون از بقیه یکم بزرگتر بود همچین یه نمه قلدری میکرد اما کم کم داشتن با هم آشنا میشدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خب این گرفتن بادکنک بخاطر رفتار بچه های بزرگتر بود که چند مورد برخورد داشتن و  تو هفته های گدشته همه چیز رو از دست رومینا میگرفتن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا هم به این نتیجه رسیده بود که باید هر چیزی که میخواد ورداره و در بره.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینهم از گل گلی مامان که قربونش برم الهی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها خیلی چیزها رو در حد نیاز میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: مامان یه بوس بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا سرش رو میاره نزدیک صورتم و میگه بوس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: مامان چه غذای خوشمزه ایه به به به .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا در حال تکون دادن سر: به به به .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از یه غذایی خوشش میاد میگه : اممممممممممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حموم: حممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا: اییییی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب : آپ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آبتین: آپپپپپپپپپپ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای سگ: (یه چیزی بین هاپ و آپ اما میشه تشخیص داد منظورش صدای سگه).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو پام نشسته بود و داشتیم یه شوی هندی تماشا میکردیم اولش شروع کرد به دست زدن بعد که ریتم آهنگ تند شد شروع کرد رو پام تکنو زدن بعد هم میخواست دست بزنه هم میخواست تکون بخوره اما نمیتونست هماهنگ کنه یکم دست دست میکرد و یکم خودش رو تکون میداد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بزرگترهاش یاد گرفته که قبل از خوردن غذا بوس بوسی کنه حالا هر یه لقمه ای که میخوره یکی پیشونیش رو میاره سمت مامانش  که ببوسه یکی میبره سمت باباش تا ببوسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولن دخمل ما کسی رو نمی بوسه وقتی بهش میگی بوس صورتش رو میاره جلو تا ببوسیمش&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بریم سر اصل مطلب: &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 21:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای ما</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دخمل مامان این روزها خیلی وروجک و شیطون شده و دیگه کم کم داره یه عالمه از ما انرژی میکشه اما باز هم میگم خدا رو شکر سالم هست و میتونه شیطونی کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال این هم یه دوره  ای هست که پدر و مادر ها چشمشون سبز باید تحمل کنن تا کنجاوی بچه ارضا بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینهم یه نمونه اش که بابای نی نی اسمش رو گذاشته طوفان رومینا دیگه عکس از بقیه خونه نمیذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4539.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینین چه خوشگل واسم مرتبش کرده .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حال ورزش دادن دست و پای رومینا در واقع بازی کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: ی..........................ک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا: س......................هه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : دوووووووووووووووووووووووووو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا: س...................هههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: س..........................ههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا: سههههههههههههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: چهاااااااااااااااااااااااااااااااااار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا با خنده: سهههههههههه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حالا میرسیم به بقیش.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما اومدیم</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>دخترک نازنینم به اندازه هزاران سال نوری خدا رو شکر میکنم که سلامتی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اندازه تمام نعمتهای خدا در زندگیم خدا رو شکر میکنم که خوب شدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ای که گذشت هفته سختی بود برای مایی که باید میموندیم و شاهد کسالتت می بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما با همه ناراحتی روزی که تو رو بخاطر غذا نخوردن و ترس از ضعف و بی حالیت به بخش اورژانس بیمارستان مفید بردیم باز هم خدا رو شکر کردم که بیماری تو فقط سرماخوردگی هست و نه بیشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما قشنگ مامان تو یکی از مهربونترین کوچولوهایی هستی که تا حالا شناختم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون روز صبح که باهات تو خونه تنها بودم بغلت کردم و کل خونه گردوندمت به هرچی اشاره میکردی و میگفتی ایییییی(این) میاوردم نزدیک دستت تا برداری پشیمون میشدی و میگفت نه اییییییییییی ،خلاصه همینطوری نصف کمد لباس رو برات آوردم بیرون تمام روسری هام رو ریختم بیرون بعدش بهم اشاره کردی که بذارمت رو تخت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم طبق معمول که وقتی میذاشتم رو تخت بهت میگفتم میوووووو من پیشی ام میخوام بیام موش کوچولوم رو بخورم . تو هم ذوق میکردی و درمیرفتی از تو تخت ما می پریدی تو تخت خودت بعد وای میستادی با توری دور تختت خودت رو مینداختی طرف من که میگرفتمت و میخوردمت دوباره فرار میکردی میرفتی یه سمت دیگه تخت ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این بار که گذاشتمت چند قدم چهار دست و پا رفتی و دراز کشیدی و چشمات رو بستی اینجا بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به گریه کردن و به درگاه خدا دعا کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یه دفعه چشمات رو باز کردی و شروع کردی به خندیدن دستهات رو بهم زدی و گفتی : د&apos; د&apos;(دست دست )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم دست زدم تو هم شروع کردی به انجام یه سری حرکاتی که باعث خندیدنم بشه من هم عین خودت تکرار میکردم و تو هم میخندیدی . دخترک مهربونم اصلن طاقت دیدن گریه و ناراحتی مامانی رو نداری و سعی میکنی مامانی رو از اون حال خارج کنی بعد از اون بغلت کردم و چند قدم که راه رفتم تو بغلم خوابیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چندمین باری هست که فرشته کوچولوی من همچین کاری میکنه با اینکه هنوز خیلی کوچیکه اما بعضی حرکاتش واقعا عجیبه اولین بار وقتی هفت ماهش بود و تاز اومده بودیم اینجا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و باباش داشتیم تختش رو که کنار تخت ما بود مرتب میکردیم و فاصله دوتا تخت رو پر میکردیم منهم داشتم تشک دور تختش رو میبستم رومینا هم تازه شروع به نشستن کرده بود وسط ما ورجه ورجه میکرد که یکدفعه بخاطر حالت ارتجاعی تشک خوشخواب به جلو پرت میشه و سمت چپ صورتش کوبیده میشه به لبه دیواره تختش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط اینو بگم که طفلکم از درد کبود شده بود تو بغلم بال بال میزد اما صداش در نمیومد طوریکه مجبور شدم دو تا محکم تو پشتش بزنم تا نفسش بالا بیاد و جیغ بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خط کبودی از بالای ابروی چپ تا وسط گونه اش افتاده بود که سریع همسرم یخ خورد شده داخل نایلون فریزر ریخت و لای دستمال پیچید و برام آورد گذاشتم رو صورتش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هق هق و گریه اون من هم شروع کردم به گریه کردن و همینطور که نگاش میکردم بهش میگفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانت خیلی بی عرضه و بی شعوره که حتی وقتی نزدیکش هستی نمی تونه ازت مراقبت کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز یکدفعه وسط گریه شروع کرد به خندیدن طوریکه یه لحظه مات و مبهوت نگاش کردم بعد دستش رو آورد بالا و شروع کرد گونه من رو نوازش کردن .دستای کوچولو و مهربونش رو بوسیدم و خدا رو شکر کردم که فرشته کوچولوی من اینقدر مهربونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا روزی که بابایی داشت با پنس شیشه رو از تو انگشتم در میاورد و گلکم اشکم رو دید و فکر میکرد بابا داره اذیتم میکنه و هی دعواش میکرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمیرم الهی برای اون دل مهربون و کوچولوت اما شیرین مادر از خدا میخوام مهربون باشی اما شکننده نباشی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از خدا میخوام روزهای بد نصیبمون نکنه و تو روزهای سخت هم همراهمون باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر میکنم که کوچولوی شیرینم حالش کاملن خوب شده و راستش ارتباطش با ما خیلی بزرگانه تر شده دیگه صرفا براساس نیاز به ما نمی چسبه بلکه رفتاراش کاملن هدفمند و ارادی هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک کلام یه کارایی میکنه که من از خوشی ضعف میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شیرین کاریاش هم  زیاد تر شده فلاسک آب رو از تو کابینت در میاره سرش رو به سمت پایین میگیره میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیسسسسسسسسسسسسسسسس (صدای ریختن آب هست).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سرویس چای خوری داره بچم از بس خونه داره هی واسه ما توش چای میریزه ما هم هی هورت میکشیم و به به چه چه میکنیم اما خودش از تو قوری چای میخوره اونهم چه هورتی میکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عینک آفتابی من و مثل تل سر میذاره بالای سرش دیگه تو پارک کمتر میذاره دستش رو بگیریم و دوست داره خودش راه بره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا تو راه رفتن کنترل ارتفاع دستش اومده و برای بالا پایین رفتن از پله راحت تر عمل میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا طریقه استفاده از همه چیز رو میدونه رسیور، دستگاه ضبط، کلید برق، سوییچ ماشین، ریموت اصولن هیچ چیز از دسترسش در امان نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم به زودی در زمینه رانندگی یه رقیب جدی واسه من میشه چون اصولن از پشت فرمان به سختی کنار میاد در همون مدت کوتاهی که رو پای باباش وای میسته تا من کمربندم رو ببندم چراغ روشن و خاموش میکنه ،برف پاک کن میزنه، بوق میزنه حتی دست به دنده میبره و سعی میکنه حرکتش بده دکمه ضبط رو فشار میده ،دستش رو از لای فرمان میندازه داخل تا سوییچ رو بکشه بیرون و آخرش هم دو دستی فرمان رو سفت میچسبه که کسی نتونه از اونجا جابجاش کنه. تازه وقتی میارمش تو بغل خودم باز هم پاش رو دراز میکنه میذاره رو دنده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احتمالن یکم بزرگ تر که بشه سنگین ترم خودم سوییچ رو دو دستی تقدیمش کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی چیزی رو نمیخواد روش رو برمیگردونه و با ناز اما قاطع میگه: نه&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;حالا برسیم به بخش تصویری:&lt;/STRONG&gt; </description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>دخترکم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واکسن یکسالگیت هم زده شد و چه ویروسهای بدجنسی که دخترک شیرین من رو مریض و رنجور کردن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ چیز به اندازه دیدن چشمهای بی حالت، سرفه ها ، آبریزش بینی و غذا نخوردنت ما رو داغون نمیکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیز مادر زود خوب شو دلم دخترک پر شر و شور خودم رو میخواد که همیشه چشماش برق میزنه،همه جای خونه راه میره،اسپری باباش رو ور میدار میذاره زیر بغلش و میگه تیسسسسسسسسسس، عینک مامانش رو میذاره بالای پیشونیش ،...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان طاقت بی تابیت رو نداره زودتر خوب شو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 20:16:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد نی نی یا بقولی نه نه</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک گل نازم</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دخترک شیرینم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; قشنگ مامان در آستانه یک ساله شدنت دو مروارید بالا هم تشریف فرما شدن و تو صاحب 4 دندان کوچولو و زیبا شدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/qp1pio.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; فرشته کوچولوی ناز من عاشقانه دوستت داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/672437jzk9uiy01u.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;عزیز دل مامان یکساله  شدنت مبارک .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;پارسال در این روز خدا یه گل زیبا به ما داد که اسمش رو گذاشتیم رومینا یعنی پاک و خالص .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG width=0 border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://www.loonapix.com/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Photo Frames. Flowers Frame&quot; src=&quot;http://images.loonapix.com/1/2/5/0/5/7/1250579891339892.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;آره مامانی قشنگم خودت همون گل زیبا هستی که با بوی خوشت مشاممون رو پر کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;دوشنبه 28 مرداد ، ساعت 17:45  بیمارستان لاله  یه شروع جدید تو دوران عاشقی ما بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;تو این یکسال با تو عاشقی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; با تو عشق رو از نوع دیگه ای شناختیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/665729kxlziwnvoh.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;کوچولوی نازنینم با وجود زیبای تو همسفر مهربان زندگیم رو با نگاه دیگری دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;تو نگاهمون رو عوض کردی ، به عشقمون وجه دیگری بخشیدی و زیباترش کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_38211.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;فرشته آسمانی مامان، یکسال در آسمانها سیر کردم ، یکسال به برکت وجودت مادر بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;نازنینم یکساله شدنت مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; خدای مهربان سپاس بخاطر این هدیه زیبا که به ما عطا کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; پروردگار بزرگ و بی همتا شکر که همیشه همراهمان بودی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;ای خدای زیبا فرشته های مهربانت رو پناه کوچولوی من و همه کوچولوها قرار بده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; میوه عشقم از خدا میخوام این توانایی رو به ما بده تا بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; از خدای مهربان میخوام حافظ و نگهدارت باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; پنبه قشنگم ، تولدت را به شکرانه  یکسالگی پدر و مادر شدنمان جشن میگیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/happy_birthday_cake_03.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;بار الهی این حس قشنگ مادری را به همه زنان عطا کن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;تولدت مبارک ،هزاران بار تولدت مبارک گل ناز و زیبای من.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/f_happybirthdm_01f26cc.gif&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;می بینی مامان خرسی و ببری و موشی هم اومدن تولدت رو تبریک  بگن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/0255.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;خاله لیلا ی&lt;/STRONG&gt; مهربون تولد شما هم مبارک امیدوارم همیشه سایه پر مهرت بالای سر مارتیای نازنین باشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 14:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اومدم با دست پر</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>11</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>پنبه کوچولوی مامان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یازده تا شمع به مناسبت یازدهمین ماه زندگی قشنگت فوت شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیز مامان یک هفته مونده به این روز تو صاحب یه مروارید کوچولو شدی که باهاش حسابی دست ما رو گاز گاز میکنی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره نانازم هرچی تو ایستادن و راه افتادن و حرف زدن عجله داشتی تو این یکی اصلن عجله ای در کار نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش دیگه داشتم میترسیدم آخه همه نی نی های کوچک تر از تو صاحب چند تا مروارید شده بودن و تو همچنان موقع خندیدن لثه های قرمز و خوشگلت رو به ما نشون میدادی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه دکترت میگفت ترسی نداره اتفاقن بهتره و لثه هاش مقاوم تر میشه اما به هرحال ترس مادرانه چیزی نیست که بشه به این راحتی باهاش کنار اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد سر فرصت از شیرین کاریهات و حرفهایی که میزنی بنویسم اما یه فرصتی میخوام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط بگم در زبان رومینایی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هاپو چی میگه: هاااااااااااااااااااااپ(با لپ پف شده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه چی میگه: ای وووووووووووووووووووووووووووووووووو(با جیغ خوانده شود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاوه چی میگه: موووووووووووووووووووووووووووو(با لب غنچه شده خوانده شود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt; اکنون که در حال نوشتن بودم تو بی سروصدا از خواب بیدار شدی و جعبه دستمال کاغذی رو نزدیک خودت پیدا کردی و با آرامش کامل در حال خارج کردن دانه دانه دستمال کاغذی ها از جعبه هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نتیجه اخلاقی:&lt;/STRONG&gt; خب باید بیام یک عالمه دستمال کاغذی جمع کنم و بچپونم تو جعبه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 08:45:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
