<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/</link>
<description>عزیز دل ما یه فرشته کوچولو هست که اومده تا بهشت ما رو چراغونی کنه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 21:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این روزها : رومینا</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
اینقدر این روزها دیر به دیر مینویسم که وقتی میخوام بنویسم تو ذهنم نمیاد.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان که دارم مینویسم ساعت از نیمه شب گذشته و پدر و دختر در خواب ناز به سر می برن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در طول روز که جرات ندارم طرف کامپیوتر بیام وقتی از دور ببینه جلوی لب تاپ نشستم دوان دوان میاد از پام میگیره آویزون میشه بعد یه جوری نگام میکنه که یعنی من و بگیر . اونوقت وقتی بغلش میکنم کلی ذوق میکنه سینه اش رو میذاره روی میز کامپیوتر دو تا پاهاش رو میذاره رو سینه من و خودش رو میکشونه به سمت لب تاپ همونطور که از ما دیده تند تند با موس کلیک میکنه و کلیدها رو فشار میده دگمه خاموش  رو میزنه لب تاپ به خواب میبره دوباره روشنش میکنه خلاصه لب تاپ از دستش پدر مادر نداره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مجبور میشم بلند شم و اون رو هم از رو میز بیارم پایین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا میرم تو اتاق خواب یه کاری انجام بدم یه جیغای ناشی از خوشحالی میکشه دوان دوان میاد جدیدا یاد گرفته تا میاد تو اتاق خواب در رو هم پشت سرش میبنده .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد دستم رو میگیره تا کمکش کنم بره رو عسلی جلوی میزتوالت بعد خیلی عامرانه با دستش اشاره میکنه به کشو خیلی غلیظ میگه : &lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;با &lt;/span&gt;یعنی بازش کن. که من زمین و آسمان رو شاهد میگیریم که باز نمیشه بعد همونطور که واستاده دونه دونه لاک ناخونها اسپریها برسها رو از روی میز توالت به پایین میندازه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی مثلن تو تاریک روشن اتاق خواب میخوام لباس عوض کنم سریع همونطور جیغ کشان و شادی کنان از راه میرسه در رو می بنده که اتاق میشه ظلمات بعد دو تا دست کوچولو تو هوا در حال جستجو هست و یه صدای یواش که نجوا میکنه: &lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;مام ما&lt;/span&gt;  بعد که به پاهام میرسه دو دستی میچسبه بهش و لبش رو می چسبونه . چی کار میتونم بکنم جز اینکه بغلش کنم ببوسمش اونهم هی بهم اشاره میکنه که برق رو براش روشن کنم تا بتونه آتیش بسوزونه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به سلامتی روی میز توالت ما هم تخلیه شد . گاهی یادم میره حلقه دست کنم و ساعت ببندم چون همه چیز از دم دستم دوره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هنوز کامل یاد نگرفته کشوهای میز توالت رو باز کنه وگرنه اونجا هم باید تخلیه شه وقتی چیزی برخلاف میلش هست و به حرفش گوش نمیدیدم گاهی جیغ میکشه و وقتی به هدفش نمیرسه گوله گوله اشک میریزه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی هم سعی میکنه صحنه سازی کنه که توجه جلب بشه مثلن وانمود میکنه که سرش خورده به بدنه کابینت یه دستش رو میذاره رو سرش لباش رو گرد میکنه چشاش رو هم ریز میکنه و میگه : اوووووووووووووووو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام کارهامون رو تکرار میکنه: مثلن من با دو انگشتم رو دستش راه میرفتم بعدمیرسیدم به گلوش و یه کوچولو قلقلکش میدادم حال اون با من یا دیگران این کار رو میکنه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یا دراز میکشم میاد لباسم رو میده بالا شکمم رو پوف میکنه یا پشت لباسم رو میده بالا و لبش رو میذاره رو پشتم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام حالتهای رقصیدن سر تکون دادن بشکن زدن رو از بابا بزرگش یاد گرفته .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه آب پرتغال خور قهار شده یعنی دیگه با لیوان بهش نمیدیم همون ظرف آب پرتغال گیری که توش آب پرتغال و لیمو ترش هست  رو با نی میاریم هرچی اون نخورد ما میخوریم معمولن هم قبلش بهش قطره آهن میدیم که بهتر جذب بشه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو ماشین که به هرچیزی دست میزنیم اونهم سریع میخواد همون کار رو تکرار کنه یه بار باباش خواست آینه جلوی ماشین رو تنظیم کنه خانوم دید و تمام حواسش به دست زدن به آینه بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یاد گرفته داشبورد ماشین رو باز کنه و هرچی اون تو هست تخلیه کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رو پای باباش میشینه فرمان رو میچرخونه و ادای رانندگی در میاره و البته صداش رو هم در میاره و میگه: ووووووووووووووووو یعنی داره گاز میده . از لای فرمان هم دست میندازه که سوییچ رو در بیاره .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه بار همینطوری سوییچ رو چرخوند و ماشین رو تو خیابون خاموش کرد. با دنده اتومات هم دردسر داریم چون مرتب باید یکی مراقب باشه که دست دراز نکنه و دنده رو تغییر نده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید دیگه پا رو دلمون بذاریم گریه اش رو تحمل کنیم تا عادت کنه تو صندلی کودک بشینه اینطوری هم برای ما خسته کننده هست هم خطرناکه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعضی وقتها خیلی شیطون میشه خیلی یعنی خیلی . وقتی هم که خسته میشه دیگه نمیمونه دو بار رفتیم هایپر مارکت ما رو از جون بدر کرد و آخرش نتونستیم درست حسابی خرید کنیم و برگشتیم. کلن دور و برش رو همچین بهم میریزه که انگار هیچوقت مرتب نبوده یه عادتی که جدیدا پیدا کرده پرت کردن اشیا هست یعنی یه چیزی ازت میگیره پرت میکنه اینور اونور نه اینکه عصبانی باشه خیلی هم ریلکسه اما پرت میکنه وقتی برای خرید میریم تو مسیر گاهی خریدهامون رو یکی یکی از تو چرخ میندازه بیرون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اینو نمیدونم چیکارش کنم و چطوری جلوش رو بگیرم . اگه کسی در این مورد تجربه ای داره خواهشن راهنمایی کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه مدت هم برای جلب توجه دستش رو تو دماغش میکرد اونقدر بی محلی کردیم فعلن دیگه اینکار رو نمیکنه چون دست در دماغ هی میومد جلوی چشممون که مثلن بهش یه چیزی بگیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جدیدا هم گاهی پیراهنش رو میزنه بالا و دستش رو تو سوراخ نافش میکنه و هی اشاره میکنه که نگاه کنیم البته سعی میکنیم باز هم توجه نکنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی مجبور میشم دعواش کنم راستش هرچی بزرگتر میشن کار سخت تر میشه . در برابر بعضی از کارهاش نمیدونی باید چه عکس العملی داشته باشی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه چیز تا یادم نرفته رومینا تخت خودش رو برای خوابیدن به همه جا ترجیح میده یعنی اگه وسط خواب هم بیاریمش تو تخت خودمون چشم بسته و نق زنان از رومون رد میشه و میره تو تخت خودش که چسبیده به تخت ماست. در واقع هر وقت که تو تخت خودش بدخواب میشه برای چند دقیقه میاریمش تو تخت خودمون وقتی برمیگرده تو تخت خودش اونقدر آروم میخوابه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو تا عادت رو از ما دوتا به ارث برده یکیش غذا دادن به دیگران که از باباش به ارث برده به زور میخواد غذا رو تو حلق من فرو کنه یکی هم مثل بچگی های من دنده عقب میاد میشینه رو پام دقیقن کاری که من با بابام میکردم . فقط هم میاد رو پای من میشینه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعضی وقتها خیلی لجباز میشه و دقیقا همون کاری رو که ازش میخوای نکنه انجام میده .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کلماتی که میگه:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عمو: عما &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دایی: دای&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باز کردن یا باز کن: با&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بده : د&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: یه چیزی بین ماما و نانا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی سر پا میگیرمش تا یاد بگیره: دیششششششششششششششششششششش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای هاپو: هاااااااااااااااااااااااااپ&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای پیشی: مییییییییییییییییییییییییی(با حالت جیغ) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای جوجو: دیک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای اردک: دک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای گاوه: موووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای اسبه: جیغ ریز(خداییش من هم نمیتونم صدای اسب رو در بیارم)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: رومینا بگو یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: دوووووووووووووووووووووووووووووووو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: دوووووووووووووووووووووووووووووووووووو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من : سههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من : چهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من : پنج&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: دههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: شیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: دییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: هفت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: دههههههههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: هشششششت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: دهههههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من : نههههههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: دههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: دهههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;&lt;p&gt; رومینا: ده ده ده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: رومینا چندتا گله؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: ده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: رومینا چند تا عشقه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: ده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: بابا چند تا رومینا رو دوست داره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا: ده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مراحل انجام یک عملیات</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;به مدد دخترک نازگل بشی الهی تمام قاب عکسها از رو شومینه جمع شد و بالش حاملگی سابق &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;هم یه کاربرد &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;جدید پیدا کرد .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;الان در حد فاصل بین مبل و شومینه چپانده شده تا دخترک از رو دسته مبل سرازیر نشه و اگه شد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; زیرش نرم باشه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;خانومی قشنگم برای عروسی دایی جون یه لباس صورتی خوشگل خریده که قراره قبل از رفتن&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; به عروسی بره &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;آتلیه و عکس بگیره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;البته مسوولیت خوشملی در روز عروسی با بابایی هست تا مامانش بتونه کارهاش رو انجام بده.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;حالا برسیم به قسمت شیطونیها&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دخمل شیطونی من</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;دخترک ما روز به روز داره تغییر میکنه و با تغییرات خودش خونه و زندگی و دکوراسیون ما رو هم تغییر میده &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;به سلامتی تمام قاب عکسهای روی شومینه بسته بندی و به کمد منتقل شده بس که میرفت بالای مبل &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;خودش رو کش میداد &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;و میرسوند به شومینه یکی یکی قاب عکسها رو برمیداشت .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;یا مینداخت زمین گاهی هم خودش رو وسط زمین و آسمان میگرفتیم .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;به زبان اشاره منظورش رو کامل میرسونه و منظورمون رو کامل میفهمه .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;وقتی که احساس میکنه بهش توجه نمیشه انگشتش رو میکنه تو دماغش تا ما هی بهش بگیم نکن ما&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; هم اینجور موقع ها اصلن &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;بهش توجه نمیکنیم و چیزی بهش نمیگیم تا خودش انگشتش رو از تو دماغش&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; در بیاره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;همچنان مراسم بوس بوس بازی موقع صرف غذا برقراره و خیلی بامزه پیشونیش رو یه بار میاره سمت &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;من تا ببوسم بعد میبره سمت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;باباش گاهی چند بار این کار رو میکنه حتی خونه پدر بزرگ و مادر بزرگش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;حسابی هم نماز خون شده تا صدای اذان میشنوه یه اب ببببببباببببببااااااااااااااااااایی راه میندازه و &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;اولین پارچه ای که دم دستش &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;باشه پهن میکنه و سرش رو میذاره روش بعد سرش رو بلند میکنه و&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; یه چیزایی پچ پچ میکنه .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;به عزیز جونش(مامان باباش) هم تو نمازخوندن کمک میکنه یعنی هلش میده که بره تو سجده بعد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; میکشدش که از سجده بیاد بیرون و بلند &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;شه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;محبت کردنش یه جورایی  دلمون رو آب میکنه وقتی دارم لباس عوض میکنم میاد پام رو میبوسه یا وقتی &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;دراز میکشم  میاد لباسم رو میده بالا و شکمم رو میبوسه  گاهی هم پوف میکنه و میخنده.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;حرکاتش خیلی دوست داشتنی تر شده طوریکه نمیتونی بغلش نکنی و نخوریش اما درعین حال &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;شیطنتش سرجاش هست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;دیشب یه عروسی از اقوام باباش رفتیم تمام اجدادم در لابی سالن به پرواز درآمدند بس که تمام&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; مدت داشتم دنبالش میرفتم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;از لای صندلی ها رد میشد من که نمیتونستم باید دور میزدم سه تا میز رو رد میکردم اینطرف &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;میگرفتمش تا نره لای دست و پا .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;گیر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt; داده بود به نگینهای دامن عروس هی میخواست بگیرتش بقیشم که همش داشت تو لابی &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;میگشت و من هم دنبالش .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;فکر کنم تو تمام قسمتهای فیلم برداری موقع رقص  وسط بود و یه دستش خیار بود و با اون &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;دستش داشت نی نای میکرد .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;من هم مواظب بودم که فقط کسی با کفش عقب عقب نیاد روش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;اما با اون سارافون لی و موهای دوگوشی حسابی دلبری میکرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;حالا ادامه&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WHITE-SPACE: pre; COLOR: rgb(103,103,103); FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 07:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قندی مامان</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>دیروز عصر که بیرون رفتیم رومینا تو ماشین خوابید وقتی موقع خواب شد رومینا با چیزی به اسم خواب بیگانه بود . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۲ نصف شب اونقدر حرف زد و خندید که در طول شبانه روز هرگز اینقدر شلوغ نمیکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقول خودمون باهاش حرف نمیزدیم که شاید بخوابه اما هی ما رو صدا میکرد  و میخندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اومدم از تخت برم پایین زود اومد بهم آویزون شد و از تخت اومد پایین و ده بدو سمت پذیرایی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پذیرایی هم تاریک بود چون نمیدید جلوتر نرفت همون اولاش واستاده صدا میکنه که شما هم بیاین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرش ساعت ۲:۳۰ اونقدر تابش دادیم تا خوابش گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بریم به بقیش&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نی نی مار کوپولو </title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>این روزها دخمل مامان در عین حال که بازیگوش تر شده یه جورایی بزرگتر شده و شیرین تر . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی چیزها رو میفهمه و حواسش به همه کارها و حرفامون هست. احساس میکنم راحت تر با هامون کنار میاد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سری کارها رو دیگه انجام نمیده لجبازی نمی کنه و نسبت به ارتفاع هم محتاط تر شده برای پایین اومدن از جای بلند و پله صدامون میکنه که بریم کنارش یا دستش رو بگیریم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته تقریبا یاد گرفته که خودش از رو تخت یا صندلی بیاد پایین اما دیگه یکم ترسش بیشتر شده و ترجیح میده نزدیکش باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیطونیاش جای خود دلبریاش هم جای خود . وقتی میاد خودش رو ولو میکنه تو بغلمون یا سرش رو میذاره رو پامون یا وقتی دراز میکشم میاد رو سینم دراز میکشه گاهی سرش رو بلند میکنه و نگام میکنه دوباره سرش رو میذاره رو سینم یا لباش رو به دستم میچسبونه مثل اینکه بخواد ببوسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونوقت که دلم پر میکشه برای هزار تا بوسیدن فرشته نرم و نازکم با اون لبخند مخملی و خنده های شیرین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها وقتی صداش میکنم میگم: رو......... مییییییییییییی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا : ناااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروسکش رو که فشار میده میگه: آی لاو یو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا به محضی که میشنوه با صدای نازک میگه: آی لا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینچنین میشه که اسم عروسکش رو گذاشتیم آی لا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام گوشه کنار خونه مامان بزرگش رو حفظه و وقتی میره بغل مامان بزرگش گوشه کنار خونه میچرخوندش و تمام عروسکها رو جمع میکنه میاره وسط.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما همچنان از هر گونه گیره و گل سر فراری هست تو بندرعباس با این کشهای کوچولو موهاشو دو گوشی بستیم خیلی بامزه شده بود تا وقتی حواسش نبود کاریش نداشت اما تا حواسش میرفت بهش تمام تلاشش رو واسه در آوردنش میکرد طوریکه مجبور شدیم بازش کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته گاهی براش می بندیم کاری به کارش نداره اما سنجاق و گیره نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هم با یه کش یه گوگولی بالای سرش می بندیم که بابایی بهش میگه پیازچه چون معتقده شبیه پیازچه های باغچه سبزیجات میشه(کارتون جعفری یادتونه؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خب حالا برسیم به این قسمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای یک هفته و مجمع نی نی یون</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>خب یه مدتیه از شیرین عسلکم ننوشتم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینای مامان این روزها حسابی شیطون و بازیگوش شده دیروز که داشتم صحبتهای دکتر هلاکویی رو گوش میدادم میگفت همه این شیطنتها طبیعی و ناشی از کنجکاوی و کشف اطراف هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا تازه داره با دنیای اطرافش و بچه های هم سن و سالش آشنا میشه و از بعضی ها یه رفتارهایی رو یاد میگیره و در مقابل یه سری دیگه عملی میکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلن تو مجمع نی نی یون خیلی بامزه تمام بادکنکهای موجود رو از دست همه نی نی ها جمع میکرد و  تو دست خودش نگه میداشت  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا فکر کن اونقدر بادکنک داشت که خودش دیده نمیشد اما حاضر نمیشد ولشون کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه میخواست فرار کنه که کسی بادکنکها رو ازش پس نگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بقیه بچه ها هم اونقدر مظلوم بودن که اولش هیچ کس به این کار اعتراضی نکرد البته اینهم بگم همشون چون کوچولو تر بودن هنوز به این مرحله نرسیدن انشاا... در هفته های آینده کم کم از این مظلومیت در میان هم اعتراض میکنن هم قاپ میزنن چون اون نی نی هایی که سنشون به رومینا نزدیک تر بود اولش هنوز تو جو نبودن بعد که وارد جو شدن صداشون بالا گرفته بود .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط کوچولوی مجلس که آخر مهر تولدش هست هنوز تو این ماجرا ها وارد نشده بود محجوب تو بغل مامانش نشسته بود که من عاشق این محجوبیتش شدم مامانش&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جورایی رومینا چون از بقیه یکم بزرگتر بود همچین یه نمه قلدری میکرد اما کم کم داشتن با هم آشنا میشدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خب این گرفتن بادکنک بخاطر رفتار بچه های بزرگتر بود که چند مورد برخورد داشتن و  تو هفته های گدشته همه چیز رو از دست رومینا میگرفتن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا هم به این نتیجه رسیده بود که باید هر چیزی که میخواد ورداره و در بره.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینهم از گل گلی مامان که قربونش برم الهی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها خیلی چیزها رو در حد نیاز میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: مامان یه بوس بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا سرش رو میاره نزدیک صورتم و میگه بوس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: مامان چه غذای خوشمزه ایه به به به .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا در حال تکون دادن سر: به به به .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از یه غذایی خوشش میاد میگه : اممممممممممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حموم: حممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا: اییییی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب : آپ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آبتین: آپپپپپپپپپپ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای سگ: (یه چیزی بین هاپ و آپ اما میشه تشخیص داد منظورش صدای سگه).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو پام نشسته بود و داشتیم یه شوی هندی تماشا میکردیم اولش شروع کرد به دست زدن بعد که ریتم آهنگ تند شد شروع کرد رو پام تکنو زدن بعد هم میخواست دست بزنه هم میخواست تکون بخوره اما نمیتونست هماهنگ کنه یکم دست دست میکرد و یکم خودش رو تکون میداد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بزرگترهاش یاد گرفته که قبل از خوردن غذا بوس بوسی کنه حالا هر یه لقمه ای که میخوره یکی پیشونیش رو میاره سمت مامانش  که ببوسه یکی میبره سمت باباش تا ببوسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولن دخمل ما کسی رو نمی بوسه وقتی بهش میگی بوس صورتش رو میاره جلو تا ببوسیمش&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بریم سر اصل مطلب: &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 21:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای ما</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دخمل مامان این روزها خیلی وروجک و شیطون شده و دیگه کم کم داره یه عالمه از ما انرژی میکشه اما باز هم میگم خدا رو شکر سالم هست و میتونه شیطونی کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال این هم یه دوره  ای هست که پدر و مادر ها چشمشون سبز باید تحمل کنن تا کنجاوی بچه ارضا بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینهم یه نمونه اش که بابای نی نی اسمش رو گذاشته طوفان رومینا دیگه عکس از بقیه خونه نمیذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4539.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینین چه خوشگل واسم مرتبش کرده .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حال ورزش دادن دست و پای رومینا در واقع بازی کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: ی..........................ک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا: س......................هه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : دوووووووووووووووووووووووووو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا: س...................هههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: س..........................ههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا: سههههههههههههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: چهاااااااااااااااااااااااااااااااااار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا با خنده: سهههههههههه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حالا میرسیم به بقیش.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما اومدیم</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>دخترک نازنینم به اندازه هزاران سال نوری خدا رو شکر میکنم که سلامتی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اندازه تمام نعمتهای خدا در زندگیم خدا رو شکر میکنم که خوب شدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ای که گذشت هفته سختی بود برای مایی که باید میموندیم و شاهد کسالتت می بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما با همه ناراحتی روزی که تو رو بخاطر غذا نخوردن و ترس از ضعف و بی حالیت به بخش اورژانس بیمارستان مفید بردیم باز هم خدا رو شکر کردم که بیماری تو فقط سرماخوردگی هست و نه بیشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما قشنگ مامان تو یکی از مهربونترین کوچولوهایی هستی که تا حالا شناختم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون روز صبح که باهات تو خونه تنها بودم بغلت کردم و کل خونه گردوندمت به هرچی اشاره میکردی و میگفتی ایییییی(این) میاوردم نزدیک دستت تا برداری پشیمون میشدی و میگفت نه اییییییییییی ،خلاصه همینطوری نصف کمد لباس رو برات آوردم بیرون تمام روسری هام رو ریختم بیرون بعدش بهم اشاره کردی که بذارمت رو تخت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم طبق معمول که وقتی میذاشتم رو تخت بهت میگفتم میوووووو من پیشی ام میخوام بیام موش کوچولوم رو بخورم . تو هم ذوق میکردی و درمیرفتی از تو تخت ما می پریدی تو تخت خودت بعد وای میستادی با توری دور تختت خودت رو مینداختی طرف من که میگرفتمت و میخوردمت دوباره فرار میکردی میرفتی یه سمت دیگه تخت ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این بار که گذاشتمت چند قدم چهار دست و پا رفتی و دراز کشیدی و چشمات رو بستی اینجا بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به گریه کردن و به درگاه خدا دعا کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یه دفعه چشمات رو باز کردی و شروع کردی به خندیدن دستهات رو بهم زدی و گفتی : د&apos; د&apos;(دست دست )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم دست زدم تو هم شروع کردی به انجام یه سری حرکاتی که باعث خندیدنم بشه من هم عین خودت تکرار میکردم و تو هم میخندیدی . دخترک مهربونم اصلن طاقت دیدن گریه و ناراحتی مامانی رو نداری و سعی میکنی مامانی رو از اون حال خارج کنی بعد از اون بغلت کردم و چند قدم که راه رفتم تو بغلم خوابیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چندمین باری هست که فرشته کوچولوی من همچین کاری میکنه با اینکه هنوز خیلی کوچیکه اما بعضی حرکاتش واقعا عجیبه اولین بار وقتی هفت ماهش بود و تاز اومده بودیم اینجا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و باباش داشتیم تختش رو که کنار تخت ما بود مرتب میکردیم و فاصله دوتا تخت رو پر میکردیم منهم داشتم تشک دور تختش رو میبستم رومینا هم تازه شروع به نشستن کرده بود وسط ما ورجه ورجه میکرد که یکدفعه بخاطر حالت ارتجاعی تشک خوشخواب به جلو پرت میشه و سمت چپ صورتش کوبیده میشه به لبه دیواره تختش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط اینو بگم که طفلکم از درد کبود شده بود تو بغلم بال بال میزد اما صداش در نمیومد طوریکه مجبور شدم دو تا محکم تو پشتش بزنم تا نفسش بالا بیاد و جیغ بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خط کبودی از بالای ابروی چپ تا وسط گونه اش افتاده بود که سریع همسرم یخ خورد شده داخل نایلون فریزر ریخت و لای دستمال پیچید و برام آورد گذاشتم رو صورتش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هق هق و گریه اون من هم شروع کردم به گریه کردن و همینطور که نگاش میکردم بهش میگفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانت خیلی بی عرضه و بی شعوره که حتی وقتی نزدیکش هستی نمی تونه ازت مراقبت کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز یکدفعه وسط گریه شروع کرد به خندیدن طوریکه یه لحظه مات و مبهوت نگاش کردم بعد دستش رو آورد بالا و شروع کرد گونه من رو نوازش کردن .دستای کوچولو و مهربونش رو بوسیدم و خدا رو شکر کردم که فرشته کوچولوی من اینقدر مهربونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا روزی که بابایی داشت با پنس شیشه رو از تو انگشتم در میاورد و گلکم اشکم رو دید و فکر میکرد بابا داره اذیتم میکنه و هی دعواش میکرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمیرم الهی برای اون دل مهربون و کوچولوت اما شیرین مادر از خدا میخوام مهربون باشی اما شکننده نباشی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از خدا میخوام روزهای بد نصیبمون نکنه و تو روزهای سخت هم همراهمون باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر میکنم که کوچولوی شیرینم حالش کاملن خوب شده و راستش ارتباطش با ما خیلی بزرگانه تر شده دیگه صرفا براساس نیاز به ما نمی چسبه بلکه رفتاراش کاملن هدفمند و ارادی هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک کلام یه کارایی میکنه که من از خوشی ضعف میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شیرین کاریاش هم  زیاد تر شده فلاسک آب رو از تو کابینت در میاره سرش رو به سمت پایین میگیره میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیسسسسسسسسسسسسسسسس (صدای ریختن آب هست).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سرویس چای خوری داره بچم از بس خونه داره هی واسه ما توش چای میریزه ما هم هی هورت میکشیم و به به چه چه میکنیم اما خودش از تو قوری چای میخوره اونهم چه هورتی میکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عینک آفتابی من و مثل تل سر میذاره بالای سرش دیگه تو پارک کمتر میذاره دستش رو بگیریم و دوست داره خودش راه بره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا تو راه رفتن کنترل ارتفاع دستش اومده و برای بالا پایین رفتن از پله راحت تر عمل میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا طریقه استفاده از همه چیز رو میدونه رسیور، دستگاه ضبط، کلید برق، سوییچ ماشین، ریموت اصولن هیچ چیز از دسترسش در امان نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم به زودی در زمینه رانندگی یه رقیب جدی واسه من میشه چون اصولن از پشت فرمان به سختی کنار میاد در همون مدت کوتاهی که رو پای باباش وای میسته تا من کمربندم رو ببندم چراغ روشن و خاموش میکنه ،برف پاک کن میزنه، بوق میزنه حتی دست به دنده میبره و سعی میکنه حرکتش بده دکمه ضبط رو فشار میده ،دستش رو از لای فرمان میندازه داخل تا سوییچ رو بکشه بیرون و آخرش هم دو دستی فرمان رو سفت میچسبه که کسی نتونه از اونجا جابجاش کنه. تازه وقتی میارمش تو بغل خودم باز هم پاش رو دراز میکنه میذاره رو دنده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احتمالن یکم بزرگ تر که بشه سنگین ترم خودم سوییچ رو دو دستی تقدیمش کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی چیزی رو نمیخواد روش رو برمیگردونه و با ناز اما قاطع میگه: نه&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;حالا برسیم به بخش تصویری:&lt;/STRONG&gt; </description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>دخترکم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واکسن یکسالگیت هم زده شد و چه ویروسهای بدجنسی که دخترک شیرین من رو مریض و رنجور کردن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ چیز به اندازه دیدن چشمهای بی حالت، سرفه ها ، آبریزش بینی و غذا نخوردنت ما رو داغون نمیکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیز مادر زود خوب شو دلم دخترک پر شر و شور خودم رو میخواد که همیشه چشماش برق میزنه،همه جای خونه راه میره،اسپری باباش رو ور میدار میذاره زیر بغلش و میگه تیسسسسسسسسسس، عینک مامانش رو میذاره بالای پیشونیش ،...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان طاقت بی تابیت رو نداره زودتر خوب شو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 20:16:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد نی نی یا بقولی نه نه</title>
<link>http://babaninimaman.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaninimaman&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>babaninimaman</dc:creator>
<guid>http://babaninimaman.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
