
|
|
|
|
|
دخترکم ده ماه از زندگی قشنگت گذشت و ده ما از بوییدنت و از عطر تنت مست مست شدیم. خدا رو شکر میکنم که کمکمون کرد تا بتونیم تا اینجا سلامتیت رو حفظ کنیم . عزیزکم این روزها حال خوشی نداریم یه حس رخوت به وجود هممون رخنه کرده که من هم استثنا نیستم. چند شب پیش وقتی که نشسته بودی سر سفره و ناگهان با صدای گروهی که تو خیابون میگفتن م*رگ بر .... به حالت نشسته شروع کردی به تکون دادن بدن و دستهای کوچولوت . اول خندمون گرفت اما بعدش یه لحظه هردوتامون خشکمون زد . بابایی بهت گفت: نه بابا هیچوقت نباید بگی مرگ باید بگی زندگی باید بگی زنده باد. یک آن دلم لرزید به یاد کودکی برباد رفته و نوجوانی سوخته خودمون افتادم که در بین فریادهای مر*گ بر ها و مرده باد ها سوخت . یاد زمانی افتادم که بزرگترین آرزویم پوشیدن کتانی سفید کره ای بود اما بجاش باید کتانی مشکی زشتی رو که به اجبار خریده بودم میپوشیدم. شاید یه روز خنده ات بگیره از اینکه یکی از بزرگترین آرزوهای کودکی مادرت پوشیدن کتانی سفید بود. اما خنده دار نیست چون دلم نمیخواد اون دوران برای تو و همسن هایت تکرار بشه دلم نمیخواد بجای زندگی به مرگ فکر کنین. دلم میخواد برات شرایطی فراهم کنم که اگه یه روز از اینجا خسته شدی.... پی نوشت: مارتیای مو طلای خوشگلم . مامان لیلای مهربون ممنونم که بیاد رومینای من هستین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:56 توسط مامان نی نی
|
|
||