
|
|
|
|
|
دخترک نازنینم به اندازه هزاران سال نوری خدا رو شکر میکنم که سلامتی
به اندازه تمام نعمتهای خدا در زندگیم خدا رو شکر میکنم که خوب شدی هفته ای که گذشت هفته سختی بود برای مایی که باید میموندیم و شاهد کسالتت می بودیم. اما با همه ناراحتی روزی که تو رو بخاطر غذا نخوردن و ترس از ضعف و بی حالیت به بخش اورژانس بیمارستان مفید بردیم باز هم خدا رو شکر کردم که بیماری تو فقط سرماخوردگی هست و نه بیشتر. اما قشنگ مامان تو یکی از مهربونترین کوچولوهایی هستی که تا حالا شناختم همون روز صبح که باهات تو خونه تنها بودم بغلت کردم و کل خونه گردوندمت به هرچی اشاره میکردی و میگفتی ایییییی(این) میاوردم نزدیک دستت تا برداری پشیمون میشدی و میگفت نه اییییییییییی ،خلاصه همینطوری نصف کمد لباس رو برات آوردم بیرون تمام روسری هام رو ریختم بیرون بعدش بهم اشاره کردی که بذارمت رو تخت . من هم طبق معمول که وقتی میذاشتم رو تخت بهت میگفتم میوووووو من پیشی ام میخوام بیام موش کوچولوم رو بخورم . تو هم ذوق میکردی و درمیرفتی از تو تخت ما می پریدی تو تخت خودت بعد وای میستادی با توری دور تختت خودت رو مینداختی طرف من که میگرفتمت و میخوردمت دوباره فرار میکردی میرفتی یه سمت دیگه تخت .... اما این بار که گذاشتمت چند قدم چهار دست و پا رفتی و دراز کشیدی و چشمات رو بستی اینجا بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به گریه کردن و به درگاه خدا دعا کردن. اما یه دفعه چشمات رو باز کردی و شروع کردی به خندیدن دستهات رو بهم زدی و گفتی : د' د'(دست دست ) من هم دست زدم تو هم شروع کردی به انجام یه سری حرکاتی که باعث خندیدنم بشه من هم عین خودت تکرار میکردم و تو هم میخندیدی . دخترک مهربونم اصلن طاقت دیدن گریه و ناراحتی مامانی رو نداری و سعی میکنی مامانی رو از اون حال خارج کنی بعد از اون بغلت کردم و چند قدم که راه رفتم تو بغلم خوابیدی. این چندمین باری هست که فرشته کوچولوی من همچین کاری میکنه با اینکه هنوز خیلی کوچیکه اما بعضی حرکاتش واقعا عجیبه اولین بار وقتی هفت ماهش بود و تاز اومده بودیم اینجا . من و باباش داشتیم تختش رو که کنار تخت ما بود مرتب میکردیم و فاصله دوتا تخت رو پر میکردیم منهم داشتم تشک دور تختش رو میبستم رومینا هم تازه شروع به نشستن کرده بود وسط ما ورجه ورجه میکرد که یکدفعه بخاطر حالت ارتجاعی تشک خوشخواب به جلو پرت میشه و سمت چپ صورتش کوبیده میشه به لبه دیواره تختش. فقط اینو بگم که طفلکم از درد کبود شده بود تو بغلم بال بال میزد اما صداش در نمیومد طوریکه مجبور شدم دو تا محکم تو پشتش بزنم تا نفسش بالا بیاد و جیغ بزنه. یه خط کبودی از بالای ابروی چپ تا وسط گونه اش افتاده بود که سریع همسرم یخ خورد شده داخل نایلون فریزر ریخت و لای دستمال پیچید و برام آورد گذاشتم رو صورتش . از هق هق و گریه اون من هم شروع کردم به گریه کردن و همینطور که نگاش میکردم بهش میگفتم: مامانت خیلی بی عرضه و بی شعوره که حتی وقتی نزدیکش هستی نمی تونه ازت مراقبت کنه. باز یکدفعه وسط گریه شروع کرد به خندیدن طوریکه یه لحظه مات و مبهوت نگاش کردم بعد دستش رو آورد بالا و شروع کرد گونه من رو نوازش کردن .دستای کوچولو و مهربونش رو بوسیدم و خدا رو شکر کردم که فرشته کوچولوی من اینقدر مهربونه. یا روزی که بابایی داشت با پنس شیشه رو از تو انگشتم در میاورد و گلکم اشکم رو دید و فکر میکرد بابا داره اذیتم میکنه و هی دعواش میکرد. بمیرم الهی برای اون دل مهربون و کوچولوت اما شیرین مادر از خدا میخوام مهربون باشی اما شکننده نباشی . همیشه از خدا میخوام روزهای بد نصیبمون نکنه و تو روزهای سخت هم همراهمون باشه. خدا رو شکر میکنم که کوچولوی شیرینم حالش کاملن خوب شده و راستش ارتباطش با ما خیلی بزرگانه تر شده دیگه صرفا براساس نیاز به ما نمی چسبه بلکه رفتاراش کاملن هدفمند و ارادی هست. یک کلام یه کارایی میکنه که من از خوشی ضعف میکنم. اما شیرین کاریاش هم زیاد تر شده فلاسک آب رو از تو کابینت در میاره سرش رو به سمت پایین میگیره میگه: تیسسسسسسسسسسسسسسسس (صدای ریختن آب هست). یه سرویس چای خوری داره بچم از بس خونه داره هی واسه ما توش چای میریزه ما هم هی هورت میکشیم و به به چه چه میکنیم اما خودش از تو قوری چای میخوره اونهم چه هورتی میکشه. عینک آفتابی من و مثل تل سر میذاره بالای سرش دیگه تو پارک کمتر میذاره دستش رو بگیریم و دوست داره خودش راه بره . تقریبا تو راه رفتن کنترل ارتفاع دستش اومده و برای بالا پایین رفتن از پله راحت تر عمل میکنه. تقریبا طریقه استفاده از همه چیز رو میدونه رسیور، دستگاه ضبط، کلید برق، سوییچ ماشین، ریموت اصولن هیچ چیز از دسترسش در امان نیست . فکر کنم به زودی در زمینه رانندگی یه رقیب جدی واسه من میشه چون اصولن از پشت فرمان به سختی کنار میاد در همون مدت کوتاهی که رو پای باباش وای میسته تا من کمربندم رو ببندم چراغ روشن و خاموش میکنه ،برف پاک کن میزنه، بوق میزنه حتی دست به دنده میبره و سعی میکنه حرکتش بده دکمه ضبط رو فشار میده ،دستش رو از لای فرمان میندازه داخل تا سوییچ رو بکشه بیرون و آخرش هم دو دستی فرمان رو سفت میچسبه که کسی نتونه از اونجا جابجاش کنه. تازه وقتی میارمش تو بغل خودم باز هم پاش رو دراز میکنه میذاره رو دنده. احتمالن یکم بزرگ تر که بشه سنگین ترم خودم سوییچ رو دو دستی تقدیمش کنم . وقتی چیزی رو نمیخواد روش رو برمیگردونه و با ناز اما قاطع میگه: نه حالا برسیم به بخش تصویری:ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:35 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترکم
واکسن یکسالگیت هم زده شد و چه ویروسهای بدجنسی که دخترک شیرین من رو مریض و رنجور کردن . هیچ چیز به اندازه دیدن چشمهای بی حالت، سرفه ها ، آبریزش بینی و غذا نخوردنت ما رو داغون نمیکنه. عزیز مادر زود خوب شو دلم دخترک پر شر و شور خودم رو میخواد که همیشه چشماش برق میزنه،همه جای خونه راه میره،اسپری باباش رو ور میدار میذاره زیر بغلش و میگه تیسسسسسسسسسس، عینک مامانش رو میذاره بالای پیشونیش ،... مامان طاقت بی تابیت رو نداره زودتر خوب شو. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط مامان نی نی
|
|
||