
|
|
|
|
|
پنبه کوچولوی مامان
یازده تا شمع به مناسبت یازدهمین ماه زندگی قشنگت فوت شد . عزیز مامان یک هفته مونده به این روز تو صاحب یه مروارید کوچولو شدی که باهاش حسابی دست ما رو گاز گاز میکنی . آره نانازم هرچی تو ایستادن و راه افتادن و حرف زدن عجله داشتی تو این یکی اصلن عجله ای در کار نبود. راستش دیگه داشتم میترسیدم آخه همه نی نی های کوچک تر از تو صاحب چند تا مروارید شده بودن و تو همچنان موقع خندیدن لثه های قرمز و خوشگلت رو به ما نشون میدادی. گرچه دکترت میگفت ترسی نداره اتفاقن بهتره و لثه هاش مقاوم تر میشه اما به هرحال ترس مادرانه چیزی نیست که بشه به این راحتی باهاش کنار اومد. دلم میخواد سر فرصت از شیرین کاریهات و حرفهایی که میزنی بنویسم اما یه فرصتی میخوام. فقط بگم در زبان رومینایی: هاپو چی میگه: هاااااااااااااااااااااپ(با لپ پف شده) گربه چی میگه: ای وووووووووووووووووووووووووووووووووو(با جیغ خوانده شود) گاوه چی میگه: موووووووووووووووووووووووووووو(با لب غنچه شده خوانده شود) پی نوشت: اکنون که در حال نوشتن بودم تو بی سروصدا از خواب بیدار شدی و جعبه دستمال کاغذی رو نزدیک خودت پیدا کردی و با آرامش کامل در حال خارج کردن دانه دانه دستمال کاغذی ها از جعبه هستی. نتیجه اخلاقی: خب باید بیام یک عالمه دستمال کاغذی جمع کنم و بچپونم تو جعبه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:16 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام کوچولوی شیطون مامان
آره خوشگل مامان حسابی وروجک و شیرین شدی ، داری تمرین میکنی رو پا واستی اونهم تنهایی و بدون کمک میز و صندلی ، کلی هم با این تمرینت حال میکنی و وقتی تشویقت میکنیم خودت هم برای خودت دست تکون میدی و سرت رو به طرفین میچرخونی. به زبون خودت و همراه اشاره حرف میزنی مثلن میگی بطری آب رو بده من یا تلفن داره زنگ میزنه . دیروز که دستمال سفره رو از دست مامان بزرگت گرفتی و بقول خودت شروع کردی به پاک کردن سفره دلم برات ضعف رفت اما یادت باشه دلم نمیخواد تو این کارها رو انجام بدی . هیچوقت دلم نمیخواد تو قالب یه زن خونه دار بری پس یادت باشه مامانی، هیچوقت سعی نکن یه خونه دار عالی باشی این رو بعنوان یه نصیحت از مادری که تو رو بدنیا آورده و خودشم یه خونه دار عالی نیست قبول کن. وقتی بزرگ شدی بهت میگم چرا نباید تو این نقش فرو بری چیزی که میگم بخاطر تجربه ای هست که از زندگی مادربزرگهات و خیلی از زنانی که خودشون رو تو این قالب گم کردن بدستم رسیده . دلم نمیخواد تمام دنیات خلاصه بشه در دیگ و قابلمه و بشور و بساب خواه ناخواه گاهی این کارها رو هم انجام خواهی داد اما یادت باشه در حد نیاز و در حدی که زندگیت سروسامان داشته باشه . دخترکم دلم میخواد دنیات بزرگتر و قشنگ تر از این باشه که تو کارهای خونه خلاصه بشه پس نباید بذاری که بوسیله این نقش بلعیده بشی. مامانی قشنگم خوشحالم که در تلاشی که مستقل باشی گرچه گاهی در کنار این تلاشت باز هم به آغوش ما پناه میاری و خودت رو تو بغل ما گم میکنی اما تلاش بی وقفه ات رو برای تکرار کارها و برای یادگیری و حرکات جدید دوست دارم . این هفته به تقلید از من موهات رو برس کشیدی ،زبان ایما و اشاره ات خیلی پیشرفت داشته و کاملن میشه منظورت رو درک کرد.دقیقن منظورم رو از حرفم میگیری اما گاهی از روی شیطنت از زیرش در میری . هفته پیش کلی از دستت خندیدیم. من فاصله بین دو تا مبل کنار شومینه رو کم کرده بودم که نتونی بری سمت شومینه اما حواسم نبود که باعث شده یه راه بین میز کنسول و مبل باز بشه. تو رفتی اون سمت و ما فکر کردیم طبق معمول داری خودت رو تو آیینه میز کنسول نگاه میکنی و با دستگیره های درش ور میری . یه لحظه که نگاه کردم دیدیم صدای سکسکه میاد اما خودت نیستی . اگه بدونی چقدر ترسیدیم دوتایی پریدیم اومدیم اونجا از بالای مبل نگاه کردم دیدم از اون راه باریک وارد شدی و از پشت مبل خودت رو داری به سکوی جلوی شومینه میرسونی. وقتی صدات کردیم و ما رو از بالای مبل دیدی کلی خندیدی و یه جورایی میخواستی از دستمون فرار کنی دست بابایی هم بهت نمیرسید تا بگیرتت بیاره بیرون ناچار مبل رو کشیدیم جلو و تو رو بغل کردیم باز هم با شیطنت میخواستی از دستمون در بری که دیگه هر دو طرف رو بستم که نتونی از هیچ راهی خودت رو به شومینه برسونی. کوچولوی شیرین من اینها رو نوشتم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چه وروجک شیرینی بودی .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:24 توسط مامان نی نی
|
|
||