
|
|
|
|
|
دخترک شیرینم
نه ماهگیت مبارک عزیز مامان. نه ماه تمام تلاشمون رو کردیم تا تو رو از هر گزندی محفوظ نگه داریم و خدا کمکمون کرد و چشم ناپاک و هرچیزی که ممکنه آسیبی به وجود زیبات برسونه ازت دور نگه داشت. باز هم از همون خدای مهربون که تو رو به ما داد و باعث شد برکت و روزی زندگیمون روزافزون بشه میخوام ، کمکمون کنه بتونیم از تو ،گل زیبای بهشتی مراقبت کنیم . از خدا میخوام هر چیزی و هر وجودی که بخواد آسیبی بهت وارد کنه رو دور کنه . عزیزک مامان در آستانه ورود به ماه دهم زندگیت ، ارتباط و وابستگیت به من و پدرت بیشتر شده و آدمای غریبه و آشنا رو تفکیک و دسته بندی میکنی و با هرکسی یه جور ارتباط برقرار میکنی. فوق العاده پر انرژی هستی و در طول ساعات بیداریت مرتب در حال فعالیت هستی یا داری کل خونه رو طی میکنی یا داری با کمک مبل و میز و گاهی کمک گرفتن از پاهای ما تمرین ایستادن میکنی . حواست به همه حرکات ما هست و وقتی تصمیم میگیری به چیزی برسی تمام تلاشت رو میکنی . مامانی این روزا عین جوجه ماشینی هرجا میریم چهار دست و پا دنبالمون میای تو اتاق خواب تو پذیرایی و ماشاا... اونقدر سرعتت زیاده که نمیتونم تا قبل از رسیدنت به خودم ازت عکس بگیرم . تو فکریم دوربین رو عوض کنیم چون بیشتر عکسهایی که جدیدا ازت میگیرم تار میشه . گاهی وقتی از خواب بیدار میشی متوجه نمیشیم چون همیشه بعد از بیداری گریه نمیکنی و بی سروصدا راه میفتی. دو روز قبل بابا ده دقیقه دنبالت میگشت و پیدات نمیکرد چون رفته بودی زیر میز آشپزخونه نشسته بودی و بیصدا داشتی اونجا رو وارسی میکرد. دیروز هم جلوی در یخچال وقتی دست نرم و پنبه ایت به پشت پام خورد فهمیدم از پیش بابایی فرار کردی و اومدی آشپزخونه دنبال من و پشت سرم هستی. دالی کردن رو خوب یاد گرفتی دیروز صبح با اوووووووووم اوووووووووم کردن بیدارم کردی اونوقت تور بالای تختت رو میکشی جلوی صورتت ، به اصطلاح پشتش مخفی میشی بعد صورتت رو میاری بیرون و با یه صدای خوشگل و آروم میگی : داااااااااااااااااااااااااااااای یاد گرفتی که همونطور که از پله آشپزخونه میای بالا همونطور هم خودت بدون کمک بری پایین البته یکی دو بار چپه شدی و خوشبختانه رو فرش افتادی ، اما بعدش یاد گرفتی چطور خودت آروم بیای پایین. مامانی قشنگم ، به یاد دوران جنینی که برات همیشه آهنگهای مدیتیشن میذاشتم الان هم این آهنگها برات آرامش بخشه و وقتی تو بغلمی و برات میذارمش اول سرت رو بلند میکنی و دنبال صدا میگردی چون این صدای آشنای دوران جنینیت هست اما بعدش نگام میکنی و سرت رو به گردنم تکیه میدی و دستات رو دورم حلقه میکنی و من... از خوشی میرم به اوج آسمون . دخترک پاک و شیرین من ، برای خوشبختی و خوشحالیت تمام تلاشمون رو میکنیم و از خدا میخواهیم در ادامه این راه کمکمون کنه و تو رو از هر گزندی ایمن نگه داره. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:24 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عزیز دل مامان
این روزها همش ما رو با کارهات شگفت زده میکنی . از پنجشنبه دیگه کامل شروع کردی چهار دست و پا راه رفتن و به همه جای پذیرایی سرک کشیدی. خوشت اومده بود و برای برداشتن رو فرشی که رو سرامیک بود چهار دست و پا رفتی و بابا تو رو برگردوند عقب و تو دوباره و چند باره این کار رو تکرار کردی و وقتی بابایی پاش رو جلوی راهت گذاشت که دیگه تا اونجا نری دستت رو به زانوهای بابا تکیه دادی و روی پا بلند شدی. بعد از چند لحظه هم از روی پای بابا رد شدی و به راهت ادامه دادی. از دیروز هم راه آشپزخونه رو پیدا کردی واقعا موندم تو کار خدا . هر کاری رو هر زمان که باید انجام بدی انجام میدی نه یک دقیقه دیرتر نه یک دقیقه زودتر . وقتی برای اولین بار به پله آشپزخونه رسیدی کلی وراندازش کردی چند بار پای چپت رو بالا آوردی اما هنوز مطمئن نبودی و دوباره میذاشتیش پایین اما با یه کوچولو کمک به صورت سینه خیز اومدی کف آشپزخونه و کلی کیف کردی چون هیچوقت از اون پایین آشپزخونه رو ندیده بودی. بابا تو رو برگردوند تو پذیرایی و تو دوباره برگشتی و اینبار بدون کمک یه پات رو آوردی بالا و وارد آشپزخونه شدی . این یعنی : ما باید خیلی خیلی خیلی حواسمون بهت باشه. دیشب که بعد از حموم ماساژت میدادم بدون اینکه تقلا کنی با برس سرت بازی میکردی فکر کنم عضلاتت خیلی خسته میشه. عزیز دل مامان تو دیگه داری بزرگ میشی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
نازگل من
از دیروز بطور ناگهانی شروع کردی به چهار دست و پا راه رفتن و هم زمان روی زانوهات بلند میشی . برای چه کاری ؟ خوب معلومه واسه باز کردن کشوها و دید زدن توی ویترینت. حذف شد تو این عکس دستگیرت کردیم و از این لحظه کار ما سخت تر شده چون یاد گرفتی در های کمد ها کشوها و کابینت کنار صندلی غذات رو باز کنی و ببندی . یعنی اینکه لحظه ای نباید ازت غافل بشیم که خدای نکرده صدمه ای نبینی. نمیدونم چرا اصلن به روروک علاقه نداری و دوست داری سریع از داخلش بیاریمت بیرون. الان اگه مطمئن باشی کسی دور و برت هست داخل پارک بازیت میمونی و بازی میکنی. حذف شد البته مرتب دور و برت رو چک میکنی که نزدیکت باشیم. نمیدونم زیر استخر بادیت چی هست که میری زیرش. حذف شد این یعنی که تو حسابی داری وروجک میشی اونهم یه وروجک تند و تیز که تا چشم برمیگردونی می بینی نیست. کجاست؟ رففففففففففففففففتت حذف شد خوب بلدی ژست بگیری اینجا هم داری به دوربین مادر جون نگاه میکنی که ازت عکس میگرفت. حذف شد محو تماشای تلویزیون حذف شد و در انتها یه خوشمل طلای خندان و صد البته همچنان بی دندون که جدیدا دو تا پا رو با هم میاره سمت دهانش. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
گل خوشبوی مامان
وای که میکشی منو با اون مام مام گفتنت . میرم رو ابرها وقتی که پیش بابایی هستی و من تو اتاق و تو بهانمو میگیری و سرت رو دور تا دور میچرخونی تا منو پیدا کنی حتی حاضر نمیشی لب به سرلاک بزنی تا من بیام و پیشت بشینم . قلبم مالامال از عشق میشه وقتی از سر کار میام و میای پشت در به استقبالم و برام میخندی و دستات رو تند تند تکون میدی تا بغلت کنم. میمیرم از خوشی وقتی که حتی بهم اجازه نمیدی واسه عوض کردن لباسم ازت دور شم. نمیدونی چه حالی پیدا میکنم وقتی کنارم میشینی و سرت رو میذاری رو زانوم و من پشتت رو ماساژ میدم یا دستت رو میندازی دور گردنم و خودت رو بهم میچسبونی. اما وروجکی شدی واسه خودت که کلی باید باهات کلنجار برم تا بتونم پمپرزت رو بپوشونم هی از زیر دستم قل میخوری و از اینکه من تلاش میکنم تا تو رو صاف بخوابونم کیف میکنی و میخندی. کوچولوی دل مامان این روزها آدمها آشنا و غریبه رو از هم تفکیک میکنی و دیگه مثل قبل به روی همه نمیخندی راستش ترجیح میدم اینطوری باشه . پنبه کوچولوی نازم تو یه حال و هوای دیگه ای به زندگی عاشقانه ما دادی که قابل وصف نیست . راستش خدا رو شکر میکنم که ما رو انتخاب کردی تا پدر و مادرت باشیم . به اندازه عشق دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:34 توسط مامان نی نی
|
|
||