
|
|
|
|
|
سلام ستاره صبح مامان سلام عزیزکم ، خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که تو در نهایت سلامت و شادابی ماه پنجم زندگیت رو پشت سر گذاشتی و وارد ماه ششم شدی. نازنین مادر از بابت این موضوع خوشحالم و خدا رو شکر میکنم گرچه این زمان با تمام سختی ها و شیرینی هاش مثل برق گذشت و من در کنار تو و پدرت لحظات خوشی رو سپری کردم . خدا رو لحظه به لحظه شاکرم که یکی از زیباترین ، آرامترین ، سالمترین، باهوش ترین و مهربان و خوش اخلاق ترین فرشته هاش رو نصیب ما کرد. هزاران بار شکر و سپاس این پنج ماه طلایی رو با تو گذروندم و صبح ها لبخند تو رو بعد از بیدار شدن از خواب دیدم ، لحظه به لحظه این دوران برام شیرین و خاطره انگیز بود با اینکه دلم برای تمام ثانیه هایی که داره میگذره تنگ میشه اما رشد و قد کشیدنت جلوی چشمام اونقدر دوست داشتنیه که دلم نمیخواد حتی یه لحظه به عقب برگردم. خدا رو شکر تو در نهایت سلامت داری به رشدت ادامه میدی و دکترت از این بابت فوق العاده راضی بود و از بس با متانت بهش لبخند میزدی بارها دست و پات رو بوسید. با اینکه وزنت خوب هست دکتر ترجیح داد که ما طبق برنامه، غذای جامد تو رو از پایان ماه شش شروع کنیم. هر روز که میگذره تو خوردنی تر میشی شکلات من. تغییرات تو ساعت و ثانیه نمیشناسه تو یکدفعه کارهایی رو انجام میدی که تا لحظه ای قبل نمیکردی این روزها تلاشت برای حرف زدن خیلی زیاده مخصوصا وقتی از پشت تلفن اسم خودت رو میشنوی کلی واسه کسی که پشت خط هست مخصوصا اگه بابایی باشه نطقهای آتشین میکنی و دستهات رو تکون میدی . عزیز دلم تو دیگه بزرگ شدی تو وان حمومت راحت تر میشینی و در برابر ریزش قطرات آب روی سرت واکنش و حساسیت کمتری نشون میدی. راستش دفعه قبل وقتی اردک حمامت رو به دستت دادیم طوری اونو تو دست گرفتی و شروع به میک زدن نوکش کردی که من و بابا هم هوس کردیم ببینیم نوک اردک چه مزه ای هست که راستشو بخوای ما هم اینکار رو کردیم ، خوب ... خوشمزه بود دیگه. میتونی مدت طولانی تری بصورت دمر بمونی و خسته نمیشی البته ما هم تو اون موقعیت پشتت رو برات ماساژ میدیم ، حالا که میتونی دمر دراز بکشی ماساژ بعد از حمومت برام راحت تر شده چون صورتت رو تشکچه نمیمونه ، کامل آرنجات رو ستون میکنی و سر و گردن رو بالا نگه میداری. یک ساعت پیش که برای لحظه ای از کنارت دور شدم وقتی برگشتم دیدم داری تلاش میکنی تا از حالت خوابیده به حالت دمر برگردی قبلا با کمی کمک اینکار رو کردی چون هنوز نمیتونستی دستت رو از زیرت آزاد کنی اما امروز خودت با تلاش دستت رو آزاد کردی و بدون کمک دمر شدی.
از بس محو تماشای تلاشت شدم یادم رفت ازت عکس یا فیلم بگیرم دومین بار هم داشتم شیرت رو آماده میکردم دیدم برگشتی اما خوب بعد این همه تلاش خسته میشی یه چرتی میزنی البته هنوز نمی تونی دوباره به پشت برگردی ، ولی اون لبخند قهرمانانه که بعد از چرت پیروزی میزنی خیلی خوردنیه.
این چند روز یکدفعه شروع کردی به زبون درآوردن یه زبون کوچولو و قرمز که گاهی به چونت میرسه و کلی ما رو میخندونه از دیروز هم بعضی از صداها رو با دهان بسته ادا میکنی. شش ماهه کوچولوی من تنها چیزی که این روزها ناراحتم میکنه به پایان نزدیک شدن مرخصی من هست، فکر اینکه چطوری تو کوچولوی دلم رو ول کنم و برگردم سر کار اذیتم میکنه راستش اگه رسمی نبودم و اگه کارم دولتی نبود حتی یه لحظه در ول کردنش تردید نمی کردم اما الان دو دلم . هنوز نمیدونم قراره چه تصمیمی بگیرم اما هر تصمیمی بگیرم مربوط به بعد از عید میشه یعنی تو اسفند ماه وضعیت رو ارزیابی میکنم و برای بعد از عید تصمیم میگیرم که چیکار کنم . اما مطمئن باش اون تصمیمی رو میگیرم که به نفع هر سه تامون باشه. راستی کوچولوی طلایی من، بابا رو یادمون نره که بدون اون جمع ما معنی نداره . پی نوشت: عکسهای مهد رومینا حاضر هست و خوب شده. اما سرعت اینترنت پایین و آپلود کردن حوصله میخواد اگه شد شاید یکیش رو بعدا تو همین پست گذاشتم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:14 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خاله برفی جون چون من الان بزلگ شدم لواسی که شما بلام خلیدیدن اندازم شد ، به مامانم گفتم ازم عسک بگیله به مناسبت کلیسمس مبالک ، حالا کلیسمس هم نشد همینطوری تولد مبالک . تقدیم به شما خاله برفی جون با عقش ،باشد تا مامانم جبلان کنه. رومینا طلایی
ببخشید این پش بند ما جلوی لواسمون رو گرفته این هم یکی دیگه.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:30 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خوشمل مامان
دیگه واسه خودت داری خانوم میشی فقط اگه یکم موهات بلند تر بشه و من بتونم چند تا از این گیره خوشگلا بهش بزنم دیگه حرف نداره. وای خدای من مامانی چهار ماه گذشت و من هیچی نفهمیدم ، فقط گاهی درد کتفم یادم میاره که تو بزرگتر شدی اما خوب درد کنه ، به من چه . مگه میتونم تو رو بغل نکنم و بخودم فشارت ندم؟ هر روز که میگذره تو خوردنی تر میشی وای که میمیرم واسه شیطونیهای شیرینت ، زورت هم که ماشاا... زیاد شده و وقتی با پاهات روی پام فشار میاری که خودت رو بکشی بالا اینو میفهمم ، اما مامان هنوز برات زوده که رو پا واستی اینهمه عجله برای چیه؟ ناناز مامان ، وقتی موقع شیرخوردن با انگشتهای من بازی میکنی و پاهات رو تو هوا تکون میدی دلم میخواد یه بوس آبدار از اون پاهای کپل بگیرم. من عاشق نگاه چشمای براقت هستم. خوب معلومه که مامان لاغر نمیشه وقتی شام و ناهار از این کپل پا ها بخوره . اما مامانی، از وقتی واکسن زدی علاقت رو نسبت به می می خوردن از دست دادی اونموقع که واکسن زده بودی چون درد داشتی و عصبانی بودی نخواستم بهت فشار بیارم اما باعث شده مجبور بشم بهت دوشیده بدم و این موضوع من و ناراحت میکنه چون نمیدونم چرا یکدفعه این اتفاق افتاد، اما اگه واقعا دلت نخواد من تحت فشار نمیذارمت و سعی میکنم همینطور از روش دوشیدن استفاده کنم. جالبه که شیر خشکی که میخوری با تمام خصوصیات عالی و مزیتهایی که نسبت به شیر خشکهای دیگه داره اما مثل شیر خشکهای معمولی شیرین و خوش طعم نیست در واقع اصلا خوش طعم نیست و تو از وقتی که این شیر رو میخوری از چیزهای شیرین مثل آب قند خوشت نمیاد. قبل از واکسنت هرکاری کردیم که استامینوفن قاطی با آب شیرین شده بهت بدیم قبول نکردی و مجبور شدیم استامینوفن رو همینطوری بریزیم ته حلقت . یکم توجهت نسبت به تلویزیون بیشتر شده و گاهی یه چیز رنگی می بینی همینطور زوم میشی روش و گاهی ابراز عقیده هم میکنی. راستش هنوز نفهمیدم تو شبیه کدوممون هستی بعضی از عکسهات عجیب شبیه عکسهای بچگی منه و بعضی حالتات عین بابات. وقتی بابا سر میز غذا تو رو رو پا مینشونه این نگاه متعجبت که قاشق رو از تو ظرف غذا و سالاد تا تو دهان ما تعقیب میکنه باعث میشه بازم دلم بخواد بچلونمت. < body> دوست دارم عادت کنی وقتی بابات میاد به استقبالش بری و ببوسیش بخاطر همین هروقت که صدای زنگ در میاد اگه بیدار باشی بغلت میکنم تا جلوی در میبرمت که بابات رو ببینی و ذوق کردن تو دیدنی هست وقتی صدای بابات رو میشنوی. وقتی مینشونیمت و تو دستت رو روی زانوت میذاری خیلی خوردنی میشی خوب مامان ببین نمیذاری من رژیم بگیرم ؟
از هفته گذشته هم که وقتی دمر میذاریمت آرنج هات رو روی زمین فشار میدی و سر و سینه رو میکشی بالا و البته در مقابل تشویقهای ما ذوق میکنی و کمی خودت رو به جلو میکشی. راستش الان دیگه راحت تر میتونم پشتت رو ماساژ بدم چون صورتت روی تشکچه نمیمونه اما وقتی خسته میشی این شست خوشمزهه میاد پیشت و دوباره ملچ و ملوچ شست میخوری.
شبها من فقط مامور پتو کشیدن رو شما هستم چون همچنان با پتو دشمنی داری و به محض اینکه چیزی رو پات میاد فوری شروع میکنی به پا زدن و و پتو رو میذاری زیر دو تا پاهات و من باز باید پتو رو از زیر پاهات در بیارمو و پاهای تو هم تو هوا آماده پرت کردن پتو. این روزها دیگه وقتی بغلت میکنم مثل قبلنا سرت رو شونم لخت نمیشه مگر اینکه خوابت بیاد ، قشنگ سرت رو برمیگردونی به سمت جلو و صورتت رو میچسبونی به صورتم و همه جا رو دید میزنی. وای عاشق اون دو تا دست مخملیت هستم که یکیش حلقه میشه دور گردنم و اون یکی هم گیر میده به یقه لباسم. رابطت با آینه هم خوب هست و حسابی خودت رو ورانداز میکنی و وقتی بهش نزدیکت میکنم میخندی. فرشه نازم حسابی زندگیمون رو شیرین کردی با اینکه دیگه زندگیمون مثل سابق نیست و دیگه تا مدتها خیلی از فعالیتها رو نمیتونیم انجام بدیم اما باز هم هیچ کدوم از این روزها رو با روزهای قبل از بودنت عوض نمیکنم که به اندازه کافی از اون روزها لذت بردم . الان دیگه میخوام در کنار تو عاشق پدرت باشم نه بدون تو ، تو میوه شیرینی هستی شاید بخاطر هلوهایی هست که بابایی تو فصل زمستون برام پیدا میکرد تا بخورم، اونقدر نرم و دلنشینی که مامانی من بتو میگه پنبه . پنبه نازم خیلی دوستت داریم . اینهم خاله قزی مامان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:25 توسط مامان نی نی
|
|
||