
|
|
|
|
سلام دخترک قشنگم سلام گل خوشبوی من ، مامانی رو ببخش که این روزها خیلی بی طاقت هست و دیگه مثل قبلها نمیتونه بیاد و بنویسه .
عزیز دلم این روزها وجودت رو بیشتر و بیشتر احساس میکنم حتی میتونم عطر تنت رو حس کنم احساس میکنم از قبل به من نزدیک تر شدی . یه جورایی فکر میکنم الان تو بغلمی آخه ضربه هات اونقدر قوی تر و واقعی تر شده که گاهی باورم نمیشه هنوز توی دلم هستی.
لحظه به لحظه مشتاق تر برای دیدنت میشم اما خوب عاقلانه تر این هست که صبر کنم تا رشدت کامل بشه و کامل و قوی بدنیا بیای. نگران نباش عزیزکم من صبر میکنم با همه سختیهاش صبر میکنم.
بابایی مهربون این روزها به تکاپو افتاده تا ما رو به یه خونه بزرگتر ببره گرچه تو همین خونه قراره به دنیا بیای اما قبل از اینکه متوجه بشی دور و برت چی میگذره ما اتاق قشنگت رو آماده میکنیم.
گل قشنگم دلم نمیخواد نگران چیزی باشی تمام تلاش ما هم اینه که تو نگران هیچ چیز نباشی . مطمئن باش تا وقتی باشیم تمام سعیمون رو میکنیم تا بهترین شرایط برات محیا باشه. آروم بخواب نازنینم دلم میخواد انرژیت رو برای رشد بهتر ذخیره کنی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:30 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بعد از هواران روز که مامانیم اومد اینجا نوشت بعدش دیگه ننوشت همش رفت برای خودش نوشت ، امروز اومدم خودم بنویسم. اول اینکه این مامانی ما بلاخره مجبور شد از اون لباس چاقالوهای مامانی بپوشه، آخه این مامان ما همش میگفت دوست ندارم بپوشم .
بابایی واسش خریده بودا اما میگفت میخوام اینو واسه خانم بیمارستان بپوشم . یکی نیست بگه آخه مادر من ، من باید بپسندم یا خانوم بیمارستان ؟ بعدش یه روز رفته بود یه تیشرت شلوارک که مال کوچولویی های من بود پوشید هی میگفت وای چقدر گرمه اووففففففف مردم دارم خفه میشم. دیگه آخرش بابایی مجبور شد دعواش کنه که دوست داری خط خط بشی اینو میپوشی تازه بچم هم جاش تنگ میشه . خلاصه مامانی کلی غر زد که شما دوتا همش به من زور میگین اما رفت لباس چاقالویی رو پوشید. بابایی کلی خوشش اومد و بهش گفت تازه شکل مامانا شدی . خودش اول کلی غر زد که این بلنده گشاده اخه پیفه اما بهدش دیگه پوشید. اونشب بابایی یواشکی به من گفت فکر کنم مامانی عادت کرده بپوشه اما یادمون باشه نگیم لباس چاقالویی چون دیگه نمیپوشه . تازه قرار شد برن یه جایی که هوارتا مغازه داره یکی دیگه از اینا واسش بخره. بابام میخواست یه عکس بگیره ازش اما مامانم نذاشت اما بعدا به بابام میگم یه عکس ازش بگیره . دیروز هم مامانم من و برد پیش دکتر هلن اونهم یه عالمه از من تعریف کرد و به به چه چه کرد بعدش مامانم قرار شد تا دوشنبه نره سر کار و برای خودش تو خونه کیف کنه . دکتر میگه من حسابی تپلی شدم میخوام جا باز کنم .چون پوست شکم مامانم همش میسوزه هی باید چربش کنه. مامانیم هی میترسه نکنه من جام خیلی تنگ بشه بخوام زود بپرم بیام بیرون بخاطر همین بابایی گفته هوار روز مونده به اومدن من مامانم دیگه نره سر کار، البته اگه مامانم دختر خوبی باشه و حرف گوش بده . آخه این مامانم همش تو خونه زیاد بمونه حولصش سر میره هی میگه من و ببر بیرون . دیروز مثلا رو مبل دراز کشیده میگه دختر گلم میخوام واست کتاب بخونم( همون کتاب لالایی که خاله گلی واسم آورده) من خواب بودما ، هی من و صدا کرد ، هی من و صدا کرد آخرش که بیدار شدم شروع کرد به خوندن چند صفحه خوند خودش خوابش گرفت کتاب و انداخت شروع کرد به خوابیدن.
آخه یکی نیست بگه خورپیش خانوم اگه خوابت میاد میخوای واسه خودت لالایی بخونی چرا من و از خواب بیدار میکنی پس من هم کار خوبی میکنم ساعت 5 صبح از خواب بیدارت میکنم دیگه. اما دیروز عصر که بابایی از سر کار اومد خونه دوتایی نشستن رو مبل همشو واسم خوندن تازه بابایی خیلی خیلی بهتر میخونه اینو خوده مامانیم میگفت چون هرجا بابایی میگفت بیا بقیشو تو براش بخون میگفت نه من هم میخوام گوش بدم تو گشنگ تر میخونی. به هرحال مامانی خانم یاد بگیر مثل بابام گشنگ بخونی چون بعدش دیگه باید خودت برام بخونی خواب هم بی خواب. امروز هم تنبل خانم صبح بلند شده با بابایی صبحانه خورده ، بعدش گرفت دوباره خوابید، هوار ساعت خوابیدا. دلم میخواست یه عالمه سرو صدا کنم نتونه بخوابه ها اما گفتم اشکال نداره آخه مامان میخواست حسابی استراحت کنه چون عصر یکی از خاله جونی ها که مامانم خیلی دوستش داره میخواد بیاد پیش مامانم . مامانی میخواد اونموقع خسته نباشه و حسابی با خاله جونی حرف بزنه .
تازه بابایی هم بعدش میخواد بیاد خونه ما رو ببره بیرون.
وسایل من رو هم هنوز نچیدن همش میگن زوده زوده روش خاک میشینه کفیث میشه دیگه، همین دیگه حرفام تموم شد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:58 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
دخترک نازنینم امروز روز مادر هست، سالهای قبل هم این روز بود اما امسال برای من یه جور دیگه هست همه دوستام و همکارام یه جور دیگه این روز رو به من تبریک میگن.
اونهم بخاطر وجود تو نی نی نازنینم هست ، آره عزیز دلم امسال من یه مادرم شاید تا وقتی کاملا تو رو تو آغوشم نگیرم یه مادر کامل نباشم اما باز هم برام حس متفاوتی به همراه داره . قشنگترین هدیه خدا ، من نباید امسال منتظر هدیه ای برای این روز باشم چون خدا قبلا اون هدیه رو به من عطا کرده .
درسته ، خودتی زیبای آسمانی من ، شک نکن اون هدیه خودتی که با ضربه هات و عکس العملت نسبت به حرفام همش به من یادآور میشی که باید باور داشته باشم تو هوشیار هستی و میتونی احساساتم رو درک کنی . عزیز دلم ، دخترک قشنگم آرزو میکنم مادر خوبی برات باشم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:24 توسط مامان نی نی
|
|
||