تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
عزیز دل ما یه فرشته کوچولو هست که اومده تا بهشت ما رو چراغونی کنه

سلام قلب مامان

چطوری گلم؟ این روزا مامان و بابا خیلی خوشحالن . خوب واسه اینه که وسایل خانوم خانوما رو دارن آماده میکنن.

قربون لباسهای کوچولوت برم دلم ضعف میره وقتی اون زیرپوش رکابی یک ماهگیت رو دست میگیرم. کی میشه زمانش برسه تا بیای تنت کنم .

عین لباسهای عروسک کوچولو و ظریفه ، خب قند عسلم تو وقتی بدنیا بیای بدن ظریفت به همون کوچولویی هست .

 

وای که من عاشق اون لباسهای زیر دکمه دارت هستم.

هر وقت در کمدت رو باز میکنم و بوی پودر و لوسیونهات وجودمو پر از سرخوشی میکنه. دوست دارم برس سرت رو بردارم و تکون بدم چون یه صدای زنگ ملایمی از توش شنیده میشه.

هر روز میام کشوهات رو باز میکنم وای دمپایی حمومت من و کشته همش قد کف دست . آخه کی گفته نی نی فسقلی دمپایی حموم میپوشه که تو سرویس حمومت دمپایی گذاشتن؟

تخت و سرویس خوابت رو هم خریدیم دیگه خیالم جمعه که شبها پیشمی و هروقت دلواپست شدم میتونم یه نگاهی به صورت کوچولوت بندازم و صدای نفس کشیدنت رو بشنوم.

مامانی قشنگم وسایلت رنگ و وارنگ هست صورتی، نارنجی ، آبی ، طوسی، یاسی ،قرمز....

اصلن دلم نمیخواد دنیای قشنگت رو محدود کنم ،دلم میخواد تا زمانیکه درگیر قید و بندها نشدی از دنیای خودت لذت ببری ، دلم میخواد رنگها رو بشناسی و زیبایی ها رو لمس کنی.

هیچ دلم نمیخواد ذهنت درگیر زشتیها بشه، میخوام اونقدر فضا رو برات دلپذیر کنم که هیچ زشتی نتونه ذره ای ناراحتی تو قلب کوچولت ایجاد کنه.

دوست دارم از الان یاد بگیری که خوشبخت زندگی کنی . دلم میخواد یاد بگیری هر لحظه از زندگیت رو خودت تبدیل به بهترین لحظه کنی.

نگران نباش پری کوچولوی من ! حتی برای یه لحظه تنهات نمیذاریم .

در کنارت میمونیم تا یه دختر زیبا و مستقل بشی . وقتی اطرافت رو شناختی انوقت دیگه خودت میتونی دنیات رو بسازی.

شیرینم، عشق ما به تو پایانی نداره ، پس آسوده و آرام به رشدت ادامه بده و مادر رو از ضربه های نرمت بی نصیب نزار.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:33  توسط مامان نی نی   | 

 

سلام مامانی گلم

عزیز دلم تو وارد هفته ۲۳ زندگیت شدی و ما هر لحظه خوشحال تر و امیدوار تر که خانوم خانوما جاش خوبه و به موقع قرار وارد این دنیا بشه .

امروز یکی دیگه از دوستات بدنیا اومده اونهم یه دختر هستش که مامانش همکار مامانیت هست.

دیروز تو مفتح کلی وسایل نوزادی رو زیر و رو کردیم دلمون آب شد اما دلم نمیخواد الکی خرید کنم میخوام خوب بگردم تا چیزهای بیخودی واست انتخاب نکنم.

خانوم خانومای نازم یا بقول بابایی عسل طلایی بابا

این روزها خیلی شیطون شدی خبر داری؟

خوب به هردوتامون حال میدی . روز جمعه که زیاد ماشین سواری کرده بودیم و خسته شده بودی وقتی اومدیم خونه با ضربه هات امانمو بریدی فکر کردم گشنته بابا برامون هندونه خنک آورد اما تو باز آروم نشدی.

اینجا بود که بابایی تشخیص داد تو خسته ای . دراز کشیدم و دوتایی به یه خواب عمیق فرو رفتیم آرومه آروم. وقتی بیدار شدم بابای مهربونت هم ظرفا رو شسته بود هم شام رو آماده کرده بود هم آشپزخونه رو مرتب کرده بود، خلاصه کلی من و خجالت داده بود .

شب خواستم حداقل یه کاری کرده باشم آخه ناسلامتی من خانم این خونه هستم . خانومی که ۵ ماهه نزدیک اجاق گاز هم نرفته . خواستم در ازای محبتهای بابایی شلوار و پیراهنش رو اتو کنم.

اما شیطون خانوم مگه گذاشتی؟ هرچی گفتم عزیز دل مهلت بده فقط یه پاچه شلوار مونده . باز من و وادار کردی که دراز بکشم. بابایی هم دعوام کرد که چرا این کار و میکنم.

آخه گلم من خجالت میکشم چون تمام کارهای خونه رو پدرت انجام میده. اینطوری که نمیشه ؟ میدونم من الان وظیفه مهم تری دارم اونهم نگه داری از تو دوردونه نازنازی هست اما خانومی من بابات رو هیچوقت تنها نذاشتم اما تو این شرایط بعضی وقتها کار برام سخت میشه مخصوصا بعد از پیاده روی عصر ها که با بابایی میرم دیگه خیلی خسته میشم اونوقت هست که بیهوش میشم و وقتی بیدار میشم می بینم پدرت همه چیز رو آماده کرده.

بابات خیلی مهربون و دوست داشتنیه وقتی بیای خودت میفهمی . تموم مهربونیهای دنیا تو وجودش جمع هست . تو خیلی خوشبختی که همچین پدری داری .

مامانی قشنگم این روزها داره میگذره و ما هر روز دلمون بیشتر برات تنگ میشه مخصوصا که دوستات یکی یکی دارن بدنیا میان و ما باید صبر کنیم تا شهریور بیاد بتونیم تو رو ببینیم.

دختر نازم قول بده که سالم و تندرست به زندگیت ادامه بدی ما هم تمام سعیمون رو میکنیم که هیچ استرسی بهت وارد نشه.

دوستت داریم به اندازه .... نمیدونم چقدر اما میدونم اونقدری هست که هیچ کس نمیتونه بشماره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:19  توسط مامان نی نی   | 

سلام دختر قشنگم

 

نازگلم کاش میدونستی چقدر دوستت داریم. تو اون یه هفته ای که همش بخاطرت اضطراب داشتم یکسره از خدا میخواستم تو رو برام صحیح و سالم نگه داره.

عزیز نازنینم این روزها ضربه های ظریفی که به شکمم میزنی به اندازه یه دنیا شادم میکنه . بابا هم این روزها خیلی خیلی خوشحاله.

دیروز رفتیم پیش دکترم تا شنیدن صدای تپش قلب کوچولوت آرومم کنه . مامانم این صدا قشنگ ترین موسیقی هست که تا الان شنیدم طوریکه چشمام از شنیدنش پر از اشک میشه. 

خیلی خوشحالم که تو رو دارم و خدا رو شکر میکنم که من و لایق این دونست که تو فرشته آسمانی رو در وجودم پرورش بده.

عزیز قشنگم همین طور به رشدت ادامه بده من و بابا هم مواظبت هستیم و سعی میکنیم همه چیز رو اونجوری که مناسبت باشه آماده کنیم.

دخترک کوچولوی من سالم بمون و سالم زندگی کن چون چشمهای زیادی منتظر دیدن روی ماهت هستند.

جوجه کوچولوی من به اندازه تمام هستی دوستت داریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط مامان نی نی   | 

سلام اول به مامان جونم که دیشب یه کوچولو مماخش اوف شد بعدشم دوست جونای اندرونی و بیرونی و دوست جونای مامان جونم

 

امروز مامان جونم  گفته خودم بیام حرف بزنم من الان یه .........

 

 نوووووووووووووووچ نمیتونم بگم اصولا من بیسیار دوسی میدارم که سولپلیز کنم .مامان و بابام که دیروز حسابی جا خوردن قبل از اینکه بگم من چی هستم یه مهموریت مهم دارم اونهم اینه که هوارتا سونوگرافی رو باید تهطیل کنم چون همشون در مورد من اشتباه کردن.

 

اول سونوگرافی مامان جونم که خیلی هم مطمهن بود بعد سونوگرافی مامانی بابا و مامانی مامان بعد از اونهم سونوگرافی دکتر هلن جون بعدش سونوگرافی دوست جونای مامان تو اداره آخرش هم سونوگرافی یکی از دوست جونای ولباگی مامانی خانم دهتور خانم خونه .

 

دیروز که رفتیم سونوگرافی مامانی کلی باهام صحبت کرد که جورابامو نشون بدم من هم قبول کردم . جورابامو نشون دادم هی باورشون نمیشه .

 

مامان خانوم هی اصرار میکرد به خانم دکتر افسانه جون که از اون ور نگاه کنین از این ور نگاه کنین این نی نی ما شیطونه ها نکنه جورابشه در آورده قایم کرده زیرش.

 

 خلاصه این خانوم دکتر هی ما رو قل داد این ور هی قل داد اونور به مامانم گفت من فقط یه جوراب صورتی میبینم جوراب آبی در کار نیست .

 

خلاصه بعد از این همه پش بینی های زیاد ما شدیم یه خانوم با جوراب صورتی.

 

 تازشم این مامان ما هنوز راضی نشده هی میگه نکنه این وروجک باز ما رو سرکار گذاشته بعدا میخواد جوراب آبیهاشو رو کنه، بخاطر همین دوباره میخواد ماه بعد من رو بیاره اینجا دید بزنه تا مطمهن باشه من جورابامو عوض نمیکنم .

 

خلاصه از دیروز شعرهای باباجونم عوض شده هی میاد اتاق قرمزمو بوس میکنه واسم میخونه : سلام  خوشگل خانوم ، خانوم خانوما ،......... خانوم ، عسل خانوم ، شازده خانوم .

 

 اون نقطه چینا اسمم هست که فهلن گفتن به کسی نگم تا وقتی که کاملن مطمهن مطمهن بشن من جورابم صورتیه و قصد ندارم جورابمو عوض کنم.

 

یکی نیست به این بابا جونم بگه تا دیروز که فکر میکردین جورابام آبیه واسه آقا پسر یه جور دیگه شعر میخوندی  حال تا فهمیدی من دختر شدم شعرات عوض شد؟

 

تازشم از دیشب به هوارتا شماره زنگ زده گفته، بعدشم واسم خونه خریده ، ماشین خریده، جهاز خریده ، من و خارج هم فرستاده اما میگه من دخترم و به هیشکی هیشکی نمیدم ... یکی بیاد به بابا جونم بگه اول بیا  کریر و کالسکه من و بخر بعد  .

 

این مامان خانوم هم از دیشب افتاده رو دنده حسودی تا باباجونم میگه واسه دخترم  مثلا یه چیزی  میخرم فورا میگه پس من چی؟ اول من بعد نی نی .

 

همش همش داره با من رقابت میکنه تازشم اینطوری راضی نیست میگه هرچی میخری مال من باید گنده تر از مال نی نی باشه.

 

طفلی بابایی یکی بیاد این مامان جونم و راضی کنه که کوتاه بیاد اینقدر با من رقابت نکنه .

 

شیطونه میگه یه بار دیگه این مامانم و سولپلیز کنما اونقدر به خودش مطمهن بود فکر میکرد چون هنوز قهرمان پیاده روی استقامت هست و سنگینش نکردم، چون هنوز مماخش کوفته قلقلی نشده و ورم نداره پس من پسرم انقدر هم احساااااااااااااااس داشت که نگو.

 

دیشب این دو تا من و کشتن هی در مورد من اظهار نظر میکردن هی تصمیم میگرفتن. شما فکر میکنین اینها شب خوابیدن . اگه خواب داشتن که من اینقدر غر نمیزدم؟

 

این مامان خانوم که هی وسط شب خواب می بینه یا من گشنمه شیر میخوام یا باید پوشکم و عوض کنه پا میشه میشینه رو لبه تخت یکم فکر میکنه تازه یادش میاد من هنوز تو خونه خودم هستم بعد دوباره فکر میکنه یادش میاد خودش دستشویی داره و گشنش شده هی میندازه گردن من میگه نی نی ببین نصفه شب من و بیدار میکنی.

 

خلاصه بساطی دارم با این دوتا اما حسابی مهلومه هردوتاشون خیلی خوچحال میباشند و دارن کیف میکنن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:55  توسط مامان نی نی   |