تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
عزیز دل ما یه فرشته کوچولو هست که اومده تا بهشت ما رو چراغونی کنه

سلام تپلی شیطون بلای مامان

 

چرا بهت میگم تپلی؟ خب خانوم دکتر وقتی معاینه کرد گفت نی نی مثل مامانش تپلی شده. عزیز دلم امروز هوار تا خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم چون صدای شالاپ شولوپ قلبت ایندفعه از دفعه قبل قویتر و منظم تر شده بود یعنی اینکه نی نی من دیگه داره واسه خودش حسابی کسی میشه . آزمایشهای خودم هم سالم و بی مشکل بود .

خانوم دکتر وقتی معاینه کرد و ازم چند تا سوال پرسید بهم گفت به احتمال 90% تو چی هستی دقیقا همونی که خودم احساس میکردم و بابایی بهم میگفت اما بهت نمیگم تا برای سونوگرافی بیایم دیدنت.

اههههه فکر کردی فقط خودت بلدی شیطونی کنی و ما رو سرکار بذاری .

آخ که دلم همچین داره پر میزنه تا بیام ببینمت البته میخوام صبر کنم تا مامان بابایی از مسافرت بیاد که بتونه همراهمون برای دیدنت بیاد میدونم که خیلی خوشحال میشه .البته من و بابایی باید خودمون رو قانع کنیم که تا سه شنبه صبور باشیم و یکم دندون رو جیگر بذاریم ،بابا هم باید دوربینش رو بیاره که ازت فیلم بگیره .

گوگولی مامان امروز صدای قلبت چنان من و هل کرد که اصلا نتونستم ضبطش کنم یه جورایی منگ شده بودم و داشتم به صدایی که از تو دستگاه میومد گوش میدادم. وای مامانم قلب خودم داشت از تو دهنم میزد بیرون بس که هیجان زده شده بودم.

میدونی این صدا برام از هر موسیقی زیباتر و شگفت انگیز تر بود صدای قلب یه فرشته کوچولو که داره میگه من اینجام ،من هستم ، من و باور کن.

باورت کردم مامانی قشنگم 4 ماهه که باورت کردم اما دلم برای دیدنت بی تابه . راستی این هفته تو چهار ماهت رو تموم میکنی و وارد ماه پنج میشی و بی تابی من و هیجان بابات برای دیدنت بیشتر میشه.

وقتی منتظری تمام ثانیه ها و لحظه ها رو میشمری و این شمارش شده کار من، واییییییییییی کی میشه شب بخوابم صبح پا شم ببینم شهریور شده؟

راستی یه چیز جالب، میدونستی ما یه دختر داریم که تو یه شهر دور زندگی میکنه و یه چیز جالب تر اینکه هردوتاتون متولد شهریور هستین.

مامانی قشنگم امروز بعد از اومدن از مطب دکتر تمام حرفاشو دو بار پشت تلفن واسه بابایی گفتم و میدونم که وقتی میاد خونه دوباره ازم میپرسه تا براش بگم اون از شنیدن سیر نمیشه و من هم از گفتن.

راستی هفته گذشته بابایی میگفت وقتی من تو خواب برگشتم به سمتش و اون دست گذاشته رو دلم تو خودت رو بهش نشون دادی واسش تکون خوردی.

نی نی شیطون بلای من نمی گی من حسودیم میشه ؟ خب من هم دوست دارم ببینم چطوری تکون میخوری نمیشه که خودتو به بابا نشون بدی و به من نه.

راستی مامانی اومدیم دیدنت یادت باشه نی نی خوبی باشی و جوراباتو خوب به ما نشون بدی نکنه بیایم  ولی ما رو ناکام بذاری. لطفا آبروداری کن چون میخواهیم مامانی بابا رو با خودمون بیاریم.

 

خوشمزه مامان با یه خواب دو نفره کوچولو چطوری؟ یه کوچولو بخوابیم که بابا اومد حسابی سر حال باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط مامان نی نی   | 

Easter Eggs

سلام نی نی خوشمزه من

اول یه معذرت خواهی دیروز که دراز کشیده بودم یکدفعه از جام بلند شدم فکر کنم ناراحت شدی چون زیر دلم بشدت نبض دار شده بود طوری که مجبور شدم دراز بکشم و یه عالمه نازت کنم تا آروم بشی.

گوگولی من ببخش تقصیر من نبود یکدفعه با صدای زنگ از خواب پریدم حواسم از تو پرت شد. عزیز مامان خیلی دوستت دارم چون همه کارهات بجا و بموقع هست . اون موقع که باید دستشویی میکردی کارت رو کامل انجام دادی الان آروم سرجات نشستی و هیچ اذیتی برای من نداری.

چند تا از دوست جونات دارن بدنیا میان یکم همچین بفهمی نفهمی داره به ماماناشون حسودیم میشه من هم دلم میخواد هرچه زودتر ببینمت اما نه اینکه بخوای زود بیای بیرون .

وقتی خوب رشد کردی و بزرگ شدی سر موقع بیا بیرون که ما حسابی منتظرتیم . راستی هیچ میدونی بابا گاهی به من حسودی میکنه مخصوصا وقتی دست میکشه رو دلم تا جای تو رو احساس کنه بهش میگم خیالت جمع باشه جاش امنه چون من خوردمش .

میگه : چرا همش نی نی پیش تو هست ؟

بابات فکر میکنه چون همش پیش منی که اگه بیای بیرون اونو نمیشناسی. اما نمیدونه که نی نی ها هرچقدر هم پیش ماماناشون باشن اما باباهاشون رو خیلی خیلی دوست دارن زود میشناسنشون. 

عزیز مامان همیشه به این موضوع فکر میکردم که تو نه خاله داری نه عمه اما الان خوشحالم چون چند تا خاله خیلی مهربون داری که از همین الان میان بهت سر میزنن.

مامانی من زمان خیلی زود میگذره الان تو ماه چهارم هستی و کم کم باید دیگه تکون خوردن و دست و پا زدن هاتو بهم نشون بدی.

بابایی جدیدا هر نی نی رو می بینه از من میپرسه : این چند وقتشه؟ مثلا میگم: شش ،هفت ماه یا سه ماه یا یکسال.

هی دلش میخواد اندازه تو رو تو سن های مختلف ببینه در حالیکه تا یه مدت پیش اصلا به هیچ نی نی تو خیابون حتی نگاه هم نمیکرد.

هیچ میدونی چند تا از همکارهای بابایی به وجود تو شک کردن؟ آخه بابا بهشون نگفته که تو میخوای بیای. باباتو که میشناسی خوشش میاد دوستاشو بزاره سرکار. یادت هست سر پسر سیاه آخر یکی از دوستاش رفت از رو اسمش دنبال ماشین تو سیستم اطلاعات گشت و پیداش کرد؟

حالا هم نگفته که تو داری میای اما حواسش پرت شده چند جا سوتی داده اونها هم تو شک هستن مخصوصا به این شک کردن که چرا عید سفر نرفتیم یا چرا هرجا رو برای پیک نیک پیشنهاد میدن بابایی میگه فکر نکنم بیام.

تازه یکیشون برای جمعه ناهار ما رو دعوت کرده خونش داریم فکر میکنیم چی بپوشم که نشون نده تو هم با ما داری میای.

البته اگه بفهمن مهم نیست اما تا سعی داریم نمیخواهیم بفهمن که یکدفعه قیافشون دیدنی بشه. تازه مجبورم تا قلمبگی بیشتر نشده زودتر خودمون هم دعوتشون کنیم.

باباته دیگه شیطونیاش که گل میکنه دوستاش و سر کار میذاره من هم خوب شریکشم باید باهاش همکاری کنم.

آخ دلم میخواد هرچه زودتر ببینمت منتظرم برم پیش دکتر تا برام سونو بنویسه البته سونوی معمولی چون دلم نمیخواد هیچ آسیب احتمالی بهت وارد بشه . اما باید تا موقع مناسب صبر کنم ولی نمیدونم چرا اینقدر صبر هردوتامون کم شده.

خوب نی نی گلم یکم لالا کن تا من هم کارهامو انجام بدم راستی هفته هیجدهم هم تموم شد و یه قدم دارم بهت نزدیک تر میشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:7  توسط مامان نی نی   | 

 

Easter Chick

 

سلام نی نی قشنگم

 

امروز صبح با بابا رفتم آزمایشگاه البته خانم دکتر گفته بود که نیازی نیست اگه دوست داشتی انجام بده چون شرایطت خوب و نرمال هست اما خودم دلم خواست انجام بدم بیشتر هم بخاطر آزمایش قندش بود . برای همین از ناحیه دو تا دست حسابی اوف شدم آخه ازم دوتا شیشه البته شیشه که نه دو تا لوله آزمایش خون گرفت.

 از دست این بابایی نمیذاره خودم و شیرین عسل کنم . اوندفعه داشتم واسه مامانیم ننه من غریبم بازی در میاوردم اومده زده تو ذوقم میگه کجا یه عالمه ازش خون گرفتن همش یه لوله آزمایش کوچولو.

حالا هم اگه واسه تو بنویسم دو تا شیشه ممکنه بیاد بخونه بگه واسه بچم چاخان ننویس کی دو تا شیشه گرفتن همش دوتا لوله آزمایش کوچولووووووووو.

 

راستی اولین سفرت چطور بود ،دوست داشتی؟ یادت باشه حسابی بردمت کنار ساحل تا کیف کنی. بابایی که خیلی آروم و خوب رانندگی میکرد که اذیت نشی . اما امان از دست این مامانا که وقتی برگشتیم از دو طرف شروع کردن به دعوا کردن ما که چرا و چگونه و به چه علت نی نی رو ورداشتین بردین چالوس. اما خداییش تو اذیت شدی؟ ما که خوب و یواش رفتیم ؟

حالا فکرشو بکن بابایی داشت نقشه میکشید برای ماه آینده بریم وسایلت رو از دبی بخریم فکر کنم باید منصرف بشیم یا اگه رفتیم با املاک رابینسون تماس بگیریم همونجا واسمون یه خونه پیدا کنه چون اگه بریم دیگه مامانا به ما اجازه برگشت نمیدن.

 

نی نی گلم می بینی هرکی من و میبینه اولین سوالی که ازم میپرسه اینه که تو چی هستی؟ یا من دلم میخواد تو چی باشی؟ من هم اینکه دوست ندارم  کسی از من این سوال رو بپرسه ،هم اینکه اصلا نمیتونم به این موضوع فکر کنم.

 

تو هرچی باشی برای ما یه نی نی عزیز و دوست داشتنی و خوشگل هستی . اگه دختر باشی هردو عاشقانه دوستت داریم و بهترین چیزها رو برات فراهم میکنیم اگه پسر هم باشی باز عاشقانه دوستت داریم و تمام سعیمون رو میکنیم تا بهترین شرایط رو برای آیندت فراهم کنیم. برای ما سلامت و شادابیت از همه چیز مهم تره  . بابات که از الان بهم تذکر داده نبینم موهای دخترم رو گیس ببافی. چشم پدر جان اگه نی نی دختر شد موهاشو افشون میکنم خوبه؟

اگه پسر هم باشی که یه جور دیگه برات نقشه کشیده.Spring

 

اگه یه زمانی دوست داشته باشیم بدونیم تو چی هستی فقط بخاطر این هست که بتونیم وسایلت رو راحت تر تهیه کنیم البته من اصلا خوشم نمیاد پسر همه چیزش آبی و دختر همه چیزش صورتی باشه فکر میکنم نی نی تا وقتی نی نی هست باید لباسهاش رنگ و وارنگ باشه مثل رنگین کمان حتی اتاقش باید نی نی گونه باشه نه مثل آدم بزرگا .

 

راستی مامانی سه ماه آخر زندگی اندرونیت سه ماه شلوغ و پرکار برای من و بابایی خواهد بود همش هم بخاطر خودت هست و آیندت . بابا و مامانت فقط امروز و فردات رو نمی بینن تو فکر سالهای بعد زندگیت هستن. بخاطر همین شاید و البته شاید تو چند ماه اول زندگیت یه اتاق مجزا نداشته باشی و با مامان و بابا تو یه اتاق بمونی گرچه اگر هم داشته باشی ما دلمون نمیاد تا قبل از دو سال تو رو تنها بخوابونیم ولی برای داشتن اتاق باید یه چند ماهی بعد از اومدنت صبر کنی .

عزیز دلم چیزهای مهم تر از اتاق مجزا داشتن،تو زندگی هست .

 

بابایی به خیلی چیزها فکر میکنه  به اینکه  چه شرایطی باید برات فراهم باشه. پس باید صبر کنی تا بابا بتونه تموم برنامه هاش رو برات پیاده کنه مطمئن باش خودت هم وقتی بفهمی خوشحال میشی.

  

اینا رو گفتم که خیالت از آیندت تخت باشه و سفت و محکم و سالم به من بچسبی .

 

مامانی قشنگم تو دوست داشتنی ترین هدیه خدا به ما دو تا هستیم پس هرکاری که بتونیم برای خوشبختیت میکنیم.

Easter Eggs

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:6  توسط مامان نی نی   | 

 Easter Egg

سلام عزیز دل مامان

 

چطوری با گشت و گذار؟ تو هم مثل مامان جاهای قدیمی و موزه ها رو دوست داری یا نه؟ بابایی که دیروز برای رفتن به کاخ گلستان اولش غر میزد  که از جون این پادشاهان چی میخوای که همش میخوای بری خونه هاشونو ببینی اما بعد که دید خودش هم خوشش اومده بود.               مامانیت همیشه عاشق تاریخ ایران بوده از همون اولین کتاب تاریخی( خواجه تاجدار) که وقتی کلاس پنجم ابتدایی بود خونده بود عاشق تاریخ شده بود البته نه تاریخ دوره قاجار چون گریه دار ترین قسمت تاریخ ایران هست.

 

همیشه یکی از آرزوهای محالم این بود که یه روز یه گذری به تاریخ قدیم ایران مخصوصا دوره هخامنشی داشته باشم اما بابا حسابی مخالف بود چون میگفت اگه بریم تو اون دوران من چون همش میخوام درس بخونم میرم تو رده موبدا و روحانیون دربار و خودش هم میره تو رده بازرگانان و پیشه وران و دیگه نمیتونیم با هم ازدواج کنیم راستش کلی از این تصور بابات خندیدم اما من دلم نمیخواد تو اون دوره ها زندگی کنم دلم میخواد مثل یه روح برم اون دوران رو ببینم . دوست دارم همونطور که تو کتاب آتیلا تصور کردم رو سنگفرش شهر تیسفون قدم بزارم و به قسمتهای مختلف برم و زندگی مردم رو ببینم. تو چی مامانی تو هم دوست داری یا نه؟  

مامانت هم تاریخ رو دوست داره هم سفر رفتن رو بخاطر همین دلم میخواد تو رو هم علاقمند دیدن کنم. البته اگه خودت دوست داشته باشی.

خوشگلکم هیچ میدونی کم کم داری مانتوهام رو تنگ میکنی و دیگه توشون جا نمیشی؟ اینو تو عکسهایی که دیروز گرفته بودم فهمیدم که همچین یه هوا داری قلمبه میشی. البته من ناراحت نیستم چون تو خوشگلترین قلمبگی دنیا هستی. بخاطر همین باید زودتر برم دنبال مانتوهای آزادتر تا تو راحت تر بتونی تو استخر خودت شنا کنی و چیزی بهت فشار نیاره.

امروز بابایی رفته سر کار و من و تو تنها هستیم البته تنها که نه چون مامانی من زنگ زد تا بریم اونجا و تنها نمونیم ما هم تا یه ساعت دیگه یواش یواش پیاده روی میکنیم تا خونه مامانی من.

اما عسلی حواست هست که ما باید شش ماه دوتایی دوتایی با هم باشیم تا بابا بیاد خونه؟ البته من خوشحالم چون خیالم جمع هست که تا هوا به سمت سرما بره تو یکم جون گرفتی و بزرگتر شدی.

از بعد از عید میخوام واست یه برنامه منظم بزارم که هفته ای یه بار ببرمت استخر و یه جلسه ببرم یوگا. هم برای خودم خوبه هم تو یه نی نی ورزشکار میشی.

مامانی من دلم خیلی برات تنگ شده با اینکه همش پیشمی و با انگشت میتونم ضربانت رو حس کنم اما همش دلم میخواد ببینم .

راستی امروز سه ماهگیت رو تموم کردی و از فردا وارد ماه چهارم زندگیت میشی قربون قدمهای کوچولوت چهارماهگیت مبارک.

امیدوارم خوب خوب رشد کنی و بزرگ بشی و به موقع بیای پیشمون ببینی بابایی برات چه کارها کرده و چه برنامه هایی داره.

 

 

هوارتا هوارتا دوستت داریم فرشته کوچولو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:5  توسط مامان نی نی   | 

                                                    

عزیزترین هدیه خدا سلام

                                         

 

مامانی گلم عزیز دلم عیدت مبارک  . الان که دارم برات مینویسم 45 دقیقه از تحویل سال گذشته و سال 87 شروع شده .

قربونت برم امیدوارم از مامان دلگیر نباشی و فکر نکنی که دیر به یادت افتادم .

عزیزم خیلی وقته دلم برای نوشتن برات پر میزنه اما صبر کردم تا شروع نوشتن برای وبلاگت یه شروع زیبا و نو باشه .

 گل زندگی، اولین پست وبلاگت لحظاتی پس از عید هست چون این عید اولین عیدی هست که با ما هستی گرچه بطور کامل نیومدی پیشمون اما حضورت تو همه جای خونه و توی سفره هفت سینمون مشهود هست چون همه جاش حال و هوای تو رو داره . در ضمن این هفته تو وارد چهارمین ماه زندگیت در درون من میشی.

نی نی من ،عزیزترین، عیدت و آغاز چهار ماهگیت مبارک.

 

شوق و ذوق بابایی برای خرید کردن جالب بود وقتی یه تخم مرغ بزرگ رو که روش یه حاجی فیروز داره رو ور میداشت و با ذوق میگفت این و واسه نی نی بخریم بذاریم رو سفره .

این تخم مرغ رو هم من برات نقاشی کردم میخوام برات نگه دارم تا بزرگتر که شدی برات یادگاری بمونه.

این موش موشکها هم برای تو و بابایی هستن چون هردوتون متولد سال موش هستین .

 

این هم من هستم گربه ماهیگیر که میخوام واسه موش موشکهام ماهی شکار کنم.

گوگولی من بعدا برات همه چیز رو اینجا مینویسم و عکسهایی  از اولین نشانه هات میزارم که وقتی بزرگ شدی ببینی تو چطور خودتی به ما نشون دادی.

گلم باز هم عیدت مبارک.

مامانی منتظر و عاشق

                                      

                                  

 

بابایی خیلی دوستت داره سعی کن یه نی نی خوب و تپل و مپل باشی.

بابایی

 

پی نوشت:

 

عزیز دلم بابایی بیشتر از من بی تاب دیدنت هست . مطمئن باش خیلی دوستت داره که همین یه خط رو برات نوشته تازه خودش هم ننوشته گفته و من نوشتم. تو وبلاگ خودم که تا حالا افتخار نداده

 

                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط مامان نی نی   |