|
|
|
|
|
سلام کوچولوی شیطون مامان
آره خوشگل مامان حسابی وروجک و شیرین شدی ، داری تمرین میکنی رو پا واستی اونهم تنهایی و بدون کمک میز و صندلی ، کلی هم با این تمرینت حال میکنی و وقتی تشویقت میکنیم خودت هم برای خودت دست تکون میدی و سرت رو به طرفین میچرخونی. به زبون خودت و همراه اشاره حرف میزنی مثلن میگی بطری آب رو بده من یا تلفن داره زنگ میزنه . دیروز که دستمال سفره رو از دست مامان بزرگت گرفتی و بقول خودت شروع کردی به پاک کردن سفره دلم برات ضعف رفت اما یادت باشه دلم نمیخواد تو این کارها رو انجام بدی . هیچوقت دلم نمیخواد تو قالب یه زن خونه دار بری پس یادت باشه مامانی، هیچوقت سعی نکن یه خونه دار عالی باشی این رو بعنوان یه نصیحت از مادری که تو رو بدنیا آورده و خودشم یه خونه دار عالی نیست قبول کن. وقتی بزرگ شدی بهت میگم چرا نباید تو این نقش فرو بری چیزی که میگم بخاطر تجربه ای هست که از زندگی مادربزرگهات و خیلی از زنانی که خودشون رو تو این قالب گم کردن بدستم رسیده . دلم نمیخواد تمام دنیات خلاصه بشه در دیگ و قابلمه و بشور و بساب خواه ناخواه گاهی این کارها رو هم انجام خواهی داد اما یادت باشه در حد نیاز و در حدی که زندگیت سروسامان داشته باشه . دخترکم دلم میخواد دنیات بزرگتر و قشنگ تر از این باشه که تو کارهای خونه خلاصه بشه پس نباید بذاری که بوسیله این نقش بلعیده بشی. مامانی قشنگم خوشحالم که در تلاشی که مستقل باشی گرچه گاهی در کنار این تلاشت باز هم به آغوش ما پناه میاری و خودت رو تو بغل ما گم میکنی اما تلاش بی وقفه ات رو برای تکرار کارها و برای یادگیری و حرکات جدید دوست دارم . این هفته به تقلید از من موهات رو برس کشیدی ،زبان ایما و اشاره ات خیلی پیشرفت داشته و کاملن میشه منظورت رو درک کرد.دقیقن منظورم رو از حرفم میگیری اما گاهی از روی شیطنت از زیرش در میری . هفته پیش کلی از دستت خندیدیم. من فاصله بین دو تا مبل کنار شومینه رو کم کرده بودم که نتونی بری سمت شومینه اما حواسم نبود که باعث شده یه راه بین میز کنسول و مبل باز بشه. تو رفتی اون سمت و ما فکر کردیم طبق معمول داری خودت رو تو آیینه میز کنسول نگاه میکنی و با دستگیره های درش ور میری . یه لحظه که نگاه کردم دیدیم صدای سکسکه میاد اما خودت نیستی . اگه بدونی چقدر ترسیدیم دوتایی پریدیم اومدیم اونجا از بالای مبل نگاه کردم دیدم از اون راه باریک وارد شدی و از پشت مبل خودت رو داری به سکوی جلوی شومینه میرسونی. وقتی صدات کردیم و ما رو از بالای مبل دیدی کلی خندیدی و یه جورایی میخواستی از دستمون فرار کنی دست بابایی هم بهت نمیرسید تا بگیرتت بیاره بیرون ناچار مبل رو کشیدیم جلو و تو رو بغل کردیم باز هم با شیطنت میخواستی از دستمون در بری که دیگه هر دو طرف رو بستم که نتونی از هیچ راهی خودت رو به شومینه برسونی. کوچولوی شیرین من اینها رو نوشتم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چه وروجک شیرینی بودی .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:24 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترکم ده ماه از زندگی قشنگت گذشت و ده ما از بوییدنت و از عطر تنت مست مست شدیم. خدا رو شکر میکنم که کمکمون کرد تا بتونیم تا اینجا سلامتیت رو حفظ کنیم . عزیزکم این روزها حال خوشی نداریم یه حس رخوت به وجود هممون رخنه کرده که من هم استثنا نیستم. چند شب پیش وقتی که نشسته بودی سر سفره و ناگهان با صدای گروهی که تو خیابون میگفتن م*رگ بر .... به حالت نشسته شروع کردی به تکون دادن بدن و دستهای کوچولوت . اول خندمون گرفت اما بعدش یه لحظه هردوتامون خشکمون زد . بابایی بهت گفت: نه بابا هیچوقت نباید بگی مرگ باید بگی زندگی باید بگی زنده باد. یک آن دلم لرزید به یاد کودکی برباد رفته و نوجوانی سوخته خودمون افتادم که در بین فریادهای مر*گ بر ها و مرده باد ها سوخت . یاد زمانی افتادم که بزرگترین آرزویم پوشیدن کتانی سفید کره ای بود اما بجاش باید کتانی مشکی زشتی رو که به اجبار خریده بودم میپوشیدم. شاید یه روز خنده ات بگیره از اینکه یکی از بزرگترین آرزوهای کودکی مادرت پوشیدن کتانی سفید بود. اما خنده دار نیست چون دلم نمیخواد اون دوران برای تو و همسن هایت تکرار بشه دلم نمیخواد بجای زندگی به مرگ فکر کنین. دلم میخواد برات شرایطی فراهم کنم که اگه یه روز از اینجا خسته شدی.... پی نوشت: مارتیای مو طلای خوشگلم . مامان لیلای مهربون ممنونم که بیاد رومینای من هستین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:56 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک شیرینم
عزیز مامان ، دو روز و نیم تب داری گاه و بیگاه که نفهمیدیم از نی نی سرماخورده همسایه بهت سرایت کرده یا اثرات دندون نیامده هست باعث شد زندگی رو فراموش کنیم. نگاه کردن به چشمهای تب دار و لپهای داغ و گل انداختت غمگینم میکرد، داغی تنت که وقتی بخودم میچسبوندم قلبمو آتیش میزد و کاری از دستم بر نمیومد. هر بار که تبت میرفت بالا از اون گل خندان و شاداب تبدیل میشدی به یه نی نی بی حال که دیگه چشماش خنده نداشت. روزی که تبت قطع شد و دیگه بالا نرفت دوباره شروع کردی به چهار دست و پا رفتن و تمام خونه رو گشتی. وقتی اومدی جلوم واستادی و دستات رو به بازوم تکیه دادی تا کمکت کنم از مبل بالا بری و برسی به آویز گل فهمیدم دوباره رومینای خودم شدی . وقتی دیدی حواسمون به تلویزیون هست با سرعت برق خودت رو به میز ال سی دی رسوندی و جلوش واستادی و منتظر شدی یکیمون طبق معمول بیاد مواظبت باشه فهمیدم تو گل شیطون خودمی. وقتی دستم رو جلوی صورت بابایی گرفتم و گفتم دست نزن بابا مال منه. با سرعت برق خودت رو به ما رسوندی دستت رو با خنده از بالای دست من رد کردی و یه مشت از موی بابایی رو تو دستت گرفتی و کشیدی تا به من ثابت کنی که بابا مال تو هم هست ،فهمیدم تو رومینای همیشگی خودم هستی. یکم بد غذا شدی لثه ات هم متورم شده نمیدونم علامت دندون در آوردن هست یا چیز دیگه. از خدا میخوام هیچوقت مریضیت رو بهمون نشون نده ، از خدا میخوام سالم و تندرست باشی . کوچولوی مامان همیشه سالم و شاد باش دلم میخواد همیشه همینطور پر انرژی ببینمت. خدایا به حق خدایی خودت کوچولوهامون رو بهمون ببخش و در پناه خودت سالم و تندرست نگهشون دار. پروردگارا، میخوام کمکمون کنی تا بتونیم با تمام وجود از گلهای زندگیمون مراقبت کنیم. الهی آمین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:45 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
کوچولوی قشنگم
امروز تولد بابای نازنینت هست. میدونم که دوستش داری میدونم که وقتی می بینیش از خوشی ذوق میکنی . اما میخوام یادت باشه پدرت بهترینه، پدرت برات تو این ۱۸ ماه یعنی دقیقا از زمانی که تو اعلام وجود کردی به اندازه چندین سال زحمت کشیده تا تو بهترین امکانات رو در اختیار داشته باشی. پدری که بخاطر راحتی تو شرایط کاریش رو تغییر داد تا هم به من کمک کرده باشه و مجبور نباشم خونه نشین بشم هم تو آرامش داشته باشی و مثل خیلی از بچه های این شهر مجبور نباشی سر صبح راهی مهدکودک بشی. پدری که با همه این اوصاف باز از فشار کاری خودش کم نکرد تا بتونه هر آنچه بهترینه برات فراهم کنه. دخترکم یادت باشه از این آدمها تو این دنیای بزرگ به اندازه انگشتهای دست هستن و تو واقعن خوش شانس بودی که یکی از بهترین ها نصیبت شده. مامانی قشنگم دلم میخواد وقتی بزرگ شدی و اینا رو خوندی بیشتر از تمام لحظه های گذشته قدر پدرت رو بدونی که اگه سالمی ، اگه شادابی ، اگه خوشبختی بخاطر برکت وجود سایه چنین پدری بالای سرت هست که اجازه نداده چیزی باعث ناراحتیت بشه. نازنینم امروز روز تولد پدرت هست ، این روز رو هیچوقت از یاد نبر.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:57 توسط مامان نی نی
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک شیرینم
نه ماهگیت مبارک عزیز مامان. نه ماه تمام تلاشمون رو کردیم تا تو رو از هر گزندی محفوظ نگه داریم و خدا کمکمون کرد و چشم ناپاک و هرچیزی که ممکنه آسیبی به وجود زیبات برسونه ازت دور نگه داشت. باز هم از همون خدای مهربون که تو رو به ما داد و باعث شد برکت و روزی زندگیمون روزافزون بشه میخوام ، کمکمون کنه بتونیم از تو ،گل زیبای بهشتی مراقبت کنیم . از خدا میخوام هر چیزی و هر وجودی که بخواد آسیبی بهت وارد کنه رو دور کنه . عزیزک مامان در آستانه ورود به ماه دهم زندگیت ، ارتباط و وابستگیت به من و پدرت بیشتر شده و آدمای غریبه و آشنا رو تفکیک و دسته بندی میکنی و با هرکسی یه جور ارتباط برقرار میکنی. فوق العاده پر انرژی هستی و در طول ساعات بیداریت مرتب در حال فعالیت هستی یا داری کل خونه رو طی میکنی یا داری با کمک مبل و میز و گاهی کمک گرفتن از پاهای ما تمرین ایستادن میکنی . حواست به همه حرکات ما هست و وقتی تصمیم میگیری به چیزی برسی تمام تلاشت رو میکنی . مامانی این روزا عین جوجه ماشینی هرجا میریم چهار دست و پا دنبالمون میای تو اتاق خواب تو پذیرایی و ماشاا... اونقدر سرعتت زیاده که نمیتونم تا قبل از رسیدنت به خودم ازت عکس بگیرم . تو فکریم دوربین رو عوض کنیم چون بیشتر عکسهایی که جدیدا ازت میگیرم تار میشه . گاهی وقتی از خواب بیدار میشی متوجه نمیشیم چون همیشه بعد از بیداری گریه نمیکنی و بی سروصدا راه میفتی. دو روز قبل بابا ده دقیقه دنبالت میگشت و پیدات نمیکرد چون رفته بودی زیر میز آشپزخونه نشسته بودی و بیصدا داشتی اونجا رو وارسی میکرد. دیروز هم جلوی در یخچال وقتی دست نرم و پنبه ایت به پشت پام خورد فهمیدم از پیش بابایی فرار کردی و اومدی آشپزخونه دنبال من و پشت سرم هستی. دالی کردن رو خوب یاد گرفتی دیروز صبح با اوووووووووم اوووووووووم کردن بیدارم کردی اونوقت تور بالای تختت رو میکشی جلوی صورتت ، به اصطلاح پشتش مخفی میشی بعد صورتت رو میاری بیرون و با یه صدای خوشگل و آروم میگی : داااااااااااااااااااااااااااااای یاد گرفتی که همونطور که از پله آشپزخونه میای بالا همونطور هم خودت بدون کمک بری پایین البته یکی دو بار چپه شدی و خوشبختانه رو فرش افتادی ، اما بعدش یاد گرفتی چطور خودت آروم بیای پایین. مامانی قشنگم ، به یاد دوران جنینی که برات همیشه آهنگهای مدیتیشن میذاشتم الان هم این آهنگها برات آرامش بخشه و وقتی تو بغلمی و برات میذارمش اول سرت رو بلند میکنی و دنبال صدا میگردی چون این صدای آشنای دوران جنینیت هست اما بعدش نگام میکنی و سرت رو به گردنم تکیه میدی و دستات رو دورم حلقه میکنی و من... از خوشی میرم به اوج آسمون . دخترک پاک و شیرین من ، برای خوشبختی و خوشحالیت تمام تلاشمون رو میکنیم و از خدا میخواهیم در ادامه این راه کمکمون کنه و تو رو از هر گزندی ایمن نگه داره. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:24 توسط مامان نی نی
|
|
||