تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما

رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
عزیز دل ما یه فرشته کوچولو هست که اومده تا بهشت ما رو چراغونی کنه 
قالب وبلاگ
بعد از مدتها یه مامان دیر دیرو اومده که از گل خوشملش که هم بامزه شده هم بلا شده هم قلمبه

سلمبگی های زبانیش زیاد شده ، هم بر متراژ زبانش افزوده شده قدش هم بلند تر شده بنويسه.

شيرين زباني فكر كنم يكي از خصوصيات اين سن و سال هست كه بچه ها كلمه ها رو از گوشه و

كنار و اطراف و اكناف گرته برداري ميكنن و در موقعيت مناسب و غير مناسب تحويل جامعه بشريت

ميدهند.

دخترك ما هم از اين قاعده مستثني نيست .

******************************

من:چرا نمي خوابي ؟ اينطوري كه نميشه همش داري حرف ميزني.

رومينا در حاليكه چند بار چشماش رو باز و بسته ميكنه : ميدوني چيه؟ آخه از اون سوزوني ها

تو چشمم نيست كه خوابم بگيره.(منظورش سوزش چشم ناشي از خواب آلودگي بود)

من: سوزوني همينطوري كه نمياد بايد چشمات رو ببندي تا خوابت ببره.

كه البته با يه ماساژ فوق حرفه اي بدون سوزوني چشم خوابش برد.

*************************

دارم با عجله ميرم كه به كلاس يوگا برسم.

رومينا: به سلامتي كجا با اين عجله.

من: فندق ديگه حالا به تو هم بايد جواب پس بدم؟

*********************************

به شدت علاقمند بازي با دخترها هست و تا مجبور نباشه با پسرها بازي نميكنه حتي درجه

فمينيستيش تا اونجايي بالا رفته كه كلاس موسيقيش رو چون مدرس آقا داشت نرفت و ميگه

از آقا پيره خوشم نمياد بايد خاله بهم ياد بده.

آزمایشی بردیمش تو زمین اسکیت اول فکر کرد مربیش اون دخترخانومی خوش تیپی که داره بازی میکنه

هست و کلی ذوق کرد اما وقتی آقاهه اومد دستش رو گرفت حسابی ترش کرد.

یه جورایی داشت با آقاهه کشتی میگرفت که به من دست نزن خودم بلدم.

یه بار که پسره از پشت زیر بازوهاش رو گرفته بود تا برسوندش به میله های کناره چنان غرولند میکرد و

خودش رو پیچ و تاپ میداد آخرش گفت ای بابا از دست تو.

آقاهه: از دست کی؟

رومینا: خب معلومه از دست تو .

آقاهه: حالا که گفتی از دست تو بلندت میکنم.

و رومینا رو روی دستش بلند کرد و یه دور دور میدان چرخید و داد دخترک به هوا رفت.

رفتم کنارش و پرسیدم: مگه دوست نداشتی اسکیت یاد بگیری مگه نگفتی بیاریمت کلاس اسکیت؟

رومینا: دوست دارم اما میخوام دختر خانم بهم یاد بده نه این آقاهه.

من: ببین حرف آقا رو باید گوش بدی اگه نه که دیگه نمیاریمت. اگه هم ولت کنه ممکنه با سر بخوری

زمین چون هنوز بلد نیستی .

رومینا: باشه الان گوش میدم اما من دختر خانم دوست دارم.

بقول معلم یوگاش خوشگل و قرتی دوست داره.

خلاصه برای موسیقی منتظرم ببینم معلم مهدش عوض میشه یا نه وگرنه مجبورم آموزشگاه بیرون ببرمش.

اسکیت هم باید صبر کنم چهار سالش بشه اونوقت یه دختر خانم واسش جورکنم بهش یاد بده.

*****************************

از یوگا گفتم اینم بگم که خانومی تو کلاس یوگا از همه کوچکتره اما مربیش ازش خیلی راضی هست و

میگه خیلی عالی کار میکنه یعنی هم گوش میده و هم با دقت انجام میده البته پر سرو صدایی و

بازیگوشیش سرجاش هست .

معلمش میگه اگه یکی دو ماه زودتر میومد برای مسابقات تیر ماه تو سریلانکا آماده میشد.

چون بچه های مسابقه پنج شنبه ها فشرده دارن تمرین میکنن اگه خدا بخواد برای مسابقات آخر سال

آماده میشه حالا به کدوم کشور مشخص نیست.

خلاصه حالی میکنه با اون لباس صورتی یوگاش .

--------------------------------------------------------------

خیلی علاقه به بزرگ شدن داره حالا نه که ما بزرگیم چه گلی به سرمون خورده.

و از همه بامزه تر فکر میکنه اگه صورتش ، دستش و زیر بغلش مو در بیاره یعنی بزرگ شده.

مرتب در حال چک کردن زیر بغلش هست که ببینه مو داره یا نه.

من بعضی شبها بهش گلاب میدم که با انگشت به پشت لبش، گردنش و اطراف صورتش بزنه چون

میگن موقع خواب آرامش میده حالا درست یا نه ضرر هم نداره .

حالا ایشون به پشت لبش میماله به این امید که پشت لبش سبز بشه.

---------------------------------------------------

پنج شنبه صبح می برمش استخر نزدیک خونه چون محلی و کوچک هست خیلی شلوغ نیست و معمولا

تمیزه .ایشون هم با اتکا به بازوبند های بادی برای خودش تک و تنها تو چهار متری جولان میده .

تازه میگه تو نیا خودم بلدم.

خیلی بامزه پا میزنه خودش رو به انتها میرسونه یا روی پشت دراز میکشه و شناور میشه .

گاهی عینک شنا میزنم زیر آب میرم و از اون پایین تماشاش میکنم.

دو تا پای کوچولو و یه باسن فسقلی می بینم که تند تند حرکت میکنه و دلم میخواد همینطور درسته

بخورمش گاهی هم طاقت نمیارم و از زیر میگیرمش بماند که کلی جیغ و داد میکنه که ولم کن.

هنوز فرصت نکردم برای آموزشش برنامه ریزی کنم باز هم منتظرم استخر مهدشون شروع بکار کنه

------------------------------------------------------

براتون پی اس پی بازی میکنه بیا و ببین اما تنها خوبیش اینه که به این اسباب بازی ها نمی چسبه وگرنه

به مشکل برمیخوردیم معمولا تو سفرها برای اینکه حوصله اش سر نره همراه می بریم که تو سفر دبی

خیلی سرگرمش کرد.

بازی های کامپیوتری رو خیلی خوب بازی میکنه البته نمیذاریم زیاد بشینه اما سریع یاد میگیره در ضمن

استاد باز کردن قفل موبایل هست و از رو حرکت دستت میفهمه الان چندباری میشه که باز کردن موبایل

باباش رو یاد گرفته اونهم از طریق غیر مستقیم

--------------------------------------------------------

تو سفر دبی من کت شلوار پوشیدم تا منو دید میگه: ای بابا تو هم که دوماد شدی کت شلوار پوشیدی.

اگه دوماد بشی دیگه نمی تونی با بابا عروسی کنی اونوقت من با بابا عروسی میکنم( می بینین تو رو خدا)

********************

عکسهای پست بعدی عکسهای مادر و دختری هست شاید براش یه رمز جداگانه بذارم حالا باید فکر کنم.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:18 ] [ مامان نی نی ]
 

خب سلام و صد سلام

من مامان همون دخترک ناز طلایی هستم که اینجا وبلاگشه و اونقدر دیر اومدم که نمی دونم چی

بنویسم.

از زبون درازش یا از زبون شیرینش یا از قلمبه سلمبه گویی هاش .

اول از جشن کیدزکلاب که به رومینا حسابی خوش گذشت و برعکس پارسال که کوچولوتر بود و چیزی

دستگیرش نمی شد، امسال هم تو قسمت اسباب بازيها بازي ميكرد هم تو سالن جشن ميرفت و

ميرقصيد و تو بازيهاي دسته جمعي شركت ميكرد و كاردستي درست ميكرد خلاصه ايندفعه حسابي

سرگرم بود.

از زبونش كه نگو تمام كلمات قلمبه رو از هرجايي كه ميشنوه نگه ميداره فردا تحويلمون ميده

 تو محل کارم که حسابی طرفدار پیدا کرده .

از بیرون اومدم خونه دیدم با بابش تو آشپزخونه هستند رو میز آشپزخونه داره نقاشی میکنه باباش

هم داره تماشا میکنه،تا از در وارد شدم:

رومينا:مامان اومدي اونقدر دلم برات تنگ شده بود اونقدر نگرانت بودم ..

من: خب؟

رومينا: هيچي ديگه دارم نقاشي ميكنم.

من: ممنون از بابت اين همه نگرانيت.

****************************

يا اگه كار اشتباهي كنه و بهش توجه نكنم

رومينا: اي واي اينطوري نكن من قلبم ميشكنه

*****************************

يكي از آقايون همسايه كه مسن هست و دختر هم نداره رومينا رو كه مي بينه باهاش خوش وبش

ميكنه و البته گاهي سعي ميكنه بغلش كنه يا ببوستش (اين همون همسايه هست كه يه بار

بهش شكايت كرده بود كه مامان و بابا از ديشب ميخوان هليم بخرن هنوز نخريدن)

رومينا هم معمولا امتناع ميكنه و مانع ميشه اما خوش و بش ميكنه.

اونروز تو ماشين ميگه: آقاي ... رو ديدم ، به من خنديد ، من هم بهش يه لخبند(لبخند) زيبا زدم فكر

كنم با هم خفير (رفيق) شديم .

******************************

مثل مامانش قصه حسن و خانم حنا رو خيلي دوست داره و گاهي كه بهش ميگم حالا تو يكم برام

تعريف كن با همون جزييات و آب و تابي كه من براش تعريف ميكنم تعريف ميكنه طوريكه دلم ميخواد

همچين بچلونمش چون من قصه رو خيلي بال و پر ميدم و بخاطر همين رومينا هيچوقت تا حال آخر

قصه حسن رو نشنيده هنوز حسن مرغ تخم طلا رو ندزديده خوابش مي بره.

اما چنان نسبت به جملات قصه شرطي شده كه اگه مثلا بجاي جمله (يه پسري بود بنام حسن )

بگم يه پسري بود كه اسمش حسن بود ميگه اسمش نه ،بنام حسن.

يا اگه فقط بگم يكي بود يكي نبود قبول نيست حتما زير گنبد كبود و غير از خدا هيچكس نبود و ...

هم بايد بگم تا مورد قبول واقع بشه.

تو جشن كيدزكلاب هي بحث ميكرد كه چرا حاجي فيروز آقا نيست چرا خانمه چون اونايي كه تو

خيابون ميان و ميخونن (در حاليكه قر ميده و دستش رو به حالت تيمپو گرفتن كنار پهلوش حركت ميده)

اربات خودم سامالي بالاتم آقاهه پس اين چرا خانومه؟

مجبور بودم هي توضيح بدم كه مامان جان اينجا آقاها رو راه نميدن بخاطر همين خانوم حاجي فيروز

رو آوردن.

اما ایندفعه بهش خوش گذشت اما باز هم در فکر غذا خوردن نبود سرگرم بازی که میشه به تنها چیزی

که اصلا فکر نمیکنه غذا هست اونوقت من مجبورم یه نایلکسی چیزی داشته باشم و اسنکها یا لقمه

یا هرچیزی که برای تغذیه میدادن براش نگه دارم ،چون به محض اينكه وارد ماشين ميشه يادش مياد

و از من خوراكي هاش رو ميخواد اما بچه اي نيست كه مثل خيلي از بچه ها به موقع غذاش رو بخوره.

فرداي اون روز هم جشن هپي هاوس بود كه الان به عكسها نگاه ميكنم وسط خونه تكوني با اون همه

خستگي هرجا عكس گرفتم چشمام خسته و سرخ بوده و بد افتاده .

اما به دخترك خدا رو شكر خوش گذشته و از اين بابت خوشحالم.

از اين هفته هم اگه خدا بخواد دوتاييمون رو كلاس يوگا ثبت نام كردم من قدرتي و اون كودكان چون

فوق العاده علاقه داره و خيلي استقبال كرد،مرتب حركاتي كه تو مهد ياد گرفته انجام ميده اما فكر

كنم مربي يوگاشون ديگه مهد نياد بخاطر همين آموزشگاه ثبت نامش كردم تا ادامه بده.

تو فكر هستم ساعتهاي عصرش رو براش مفيد پر كنم .

بقيه اش بمونه براي بعد كه هر قسمت رو با عكسهاش بذارم البته اگه خاله ها دوست داشتن


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 13:14 ] [ مامان نی نی ]
درباره وبلاگ

ما یه بابا و مامان خوشبخت هستیم که از 18 اردیبهشت 83 داریم عاشقانه با هم زندگی میکنیم در 28 مرداد 1387 ساعت 17:45 یه فرشته آسمونی در بیمارستان لاله تبدیل به یه نی نی زمینی شد و اومد پیش ما هردومون خوشحالیم و خدا رو بخاطر این هدیه زیبا شکر میکنیم
امکانات وب