تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
عزیز دل ما یه فرشته کوچولو هست که اومده تا بهشت ما رو چراغونی کنه
 

کوچولوی مامان

هرچه که زمان میگذره فرصت نوشتن من هم کمتر میشه تو خونه که اصلن زمانی برای نوشتن ندارم .

اما دلم میخواد بعضی چیزها یادگاری بمونه .

دیگه این روزها میتونم صد در صد بگم که همه چیز رو درک میکنی و میدونی چی برای چه کاری هست چه چیز رو کجا گذاشتم .

وقتی بهت آدرس میدم که چیزی رو بیاری دقیقن میری سر وقتش اما گاهی یا دستت نمیرسه یا نمیتونی برش داری.

به تمام معنی ما رو سرکار میذاری پنج شنبه و جمعه گذشته بخاطر دندون تب داشتی و غذا خوردن و خوابیدنت بهم خورد باعث شده این هفته کلن شب دیر بخوابی صبح هم دیر بیدار شی.

اما این شب دیر خوابیدنت هم برای خودش ماجرایی داره چون وقتی بابا میخواست تو بغل بخوابونتت تو بغلش خودت رو به خواب میزدی حتی ادای خر و پف کردن رو هم در میاوردی اما وقتی میاوردت تو اتاق یکدفعه می پریدی و میخندیدی.

چند شب پیش همه چراغها رو خاموش کردیم که تاریک تاریک باشه و مجبور بشی بخوابی .

تو تختت نشستی و وقتی اومدم نزدیک تر تا ببینم چیکار میکنی تو هم صورتت رو نزدیکم کردی و گفتی : مییوووووووووووووو.

ساعت ۱بعد از نصفه شب بابا رو سرپا نگه داشتی و داری از پله های سرسره میری بالا و میای پایین بعد از ۳۰۰ بار بالا رفتن و پایین اومدن یه بار سر میخوری اونهم بصورت سر و ته .

راستش اونقدر بین نوشتن هام فاصله میفته وقتی میخوام بنویسم خیلی چیزها یادم نمیاد .

اما جدیدا خیلی آواز میخونی اونهم از نوع : آببببببببببببببا دبی با دی بو دا بابببببببببببببببببببببببببببببببا بی دو دی دی دا اااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

یه آهنگ تو شبکه فاکس موی پخش میشه که برای پیش بینی مسابقات فوتبال هست به محض اینکه میشنوی اگه خواب هم باشی بیدار میشی و باهاش میرقصی و اگه توپ هم جلو پات باشه شوت میکنی.

آّهنگ تقدیر شادمهر رو خیلی دوست داری و وقتی شروع میشه میری جلوی میز ال سی دی وای میستی و

 محو تماشا میشی و گاهی هم با صدای آروم زمزمه میکنی.

به محضی که سوار ماشین میشی شروع میکنی به نای نای گفتن تا پنل ضبط رو وصل نکنیم و روشنش نکنیم کوتاه نمیای.

در عین بازیگوشی فوق العاده با محبت و مهربونی اونروزی که داشتم موهامو شونه میکردم تو با شونه تو دستت زدی تو سرم .

من هم چشمامو گرفتم و الکی شروع کردم به گریه کردن اول یه ذره صبر کردی تا ببینی شوخی میکنم یا نه بعد از تو جعبه دستمال کاغذی یه دستمال کشیدی بیرون دادی دستم بعد دستامو بوسیدی و منو محکم بغل کردی.

این روزها محبت کردنت و بغل کردنت و بوسیدنت یه جور دیگه شده که دلمون رو آب میکنی.

حالا بریم به ادامه  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:16  توسط مامان نی نی   | 

 مامانی قشنگم

راستی چقدر زمان زود گذر هست وقتی عکسهات رو می بینم باور نمیکنم که این خودتی.

تویی که الان دخترک شیرین ۱۷ ماهه منی.

به این میگن گذر ایام یه نی نی کوچولو تبدیل بشه به یه دختر مستقل که دوست داره همه کارهاش رو خودش انجام بده.

نمی تونم برات از واژه شیطنت استفاده کنم چون همه اینها بازیگوشی ها و جستجو برای کشف دنیایی هست که تو و همه هم سن و سالات  قراره در آن زندگی کنی.

میدونم که این شرایط فقط مختص تو نیست و تو وبلاگ همه دوستهات می بینم که رفتارهاتون مشابه همه.

اما مامانی ببخش که گاهی خسته میشیم گاهی مجبور میشیم دعوات کنیم گاهی مجبور میشیم جلوت رو بگیریم به هرحال باید بدونی تو این دنیا هر تجربه ای ارزشش رو نداره .

دلم میخواد یه سری چیزها رو از تجربه دیگران یاد بگیری نه از تجربه مستقیم خودت البته الان انتظار ندارم که متوجه بشی چی میگم چون تو دنیای خودت سیر میکنی.

دخترک مامان باید یکم به ما فرصت بدی تا به شرایط اولیه برگردیم .

این روزها گاهی کلماتی رو به زبون میاری که وقتی ازت میخواهیم دوباره تکرار کنی مقاومت میکنی و میخندی و فقط وقتی دلت میخواد دوباره تکرار میکنی.

رومینا: تااااب تاااااااااب

من: تابت بدم.

رومینا: آیه (آره)

من: دوباره بگو. تابت بدم؟

رومینا با خنده سر تکون میده.

من: تاب میخوای؟

رومینا ریسه میره

من: آره ؟ تاب میخوای؟

رومینا با سر میگه: اوهوم.

من: بلاخره چی ؟ تاب میخوای؟

رومینا: آیه(آره) 

به سلامتی کار با ریموت کنترل ماشین رو هم یاد گرفتی و روزی هزار بار صدای ماشین رو در میاری.

صدای حیوانات رو میشناسی و تو کتابش اسم هرکدوم رو که میگیم رو دکمه صداش فشار میدی. اما وقتی میخوای سر به سرمون بذاری همه صداها رو با خنده اشتباه میگی مثلن همه حیوانات هاپ هاپ میکنن یا میو میو میگن.

دیگه اینکه در سه سوت کل خونه رو میتونی به هم بریزی و یکی از چیزهایی که جدیدا مصرفش شدیدا تو خونه ما رفته بالا دستمال کاغذیه که نمیدونم هرچی جعبه وا میکنم کجا میره.

گاهی قایم موشک بازی میکنیم و من میرم داخل خونه چادریت قایم میشم اولش پشت در رو نگاه میکنی بعد که از پنجره چادر چشمت بهم میوفته میخندی و آبتین رو بغل میکنی میای تو چادر میشینی کنارم یا رو پام تا با اسباب بازی های داخل چادرت بازی کنی.

این روزها خیلی نمیتونم ازت عکس بندازم چون تا بفهمی فورا حالتت رو تغییر میدی . دیشب با یه کتاب رفته بودی روی میز ال سی دی درست وسط تصویر ال سی دی نشسته بودی تا یه لحظه چشمت به من افتاد که دارم به بابایی اشاره میکنم ازت عکس بگیره سریع اومدی پایین و رفتی تا دوربین رو ازش بگیری.

فکر کنم هیچ دوربینی اینقدر سریع باشه که آنی بتونه ازت عکس بگیره.

و اما ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 10:31  توسط مامان نی نی   | 

شیرین مامان یا بقول باباش قندافکن هر روز که بزرگتر میشه هنرنماییهاش زیادتر میشه در واقع حسابی سر پدر بزرگ و مادربزرگهاش رو گرم میکنه.

راستش تا یه مدت پیش فکر میکردم دخترم بوسیدن بلد نیست اما از وقتی که جلوی ما چند تا ماچ آبدار از آبتین گرفت بقول باباش انگار داره تنفس مصنوعی میده یعنی یه بوس محکم بعدش سر بالا میاره و نفس میگیره.

الان فهمیدیم از ما بهتر بلده اما چرا ما رو نمی بوسه خدا میدونه یعنی هیچ کس رو غیر از عروسکهاش نمی بوسه اونها رو هم با یه احساسی سرش رو خم میکنه سمت صورتشون و بوسشون میکنه که بیا و ببین.

اگه ما بهش بگیم بوس فورا میدوه پیشونیش رو میاره جلو تا ما ببوسیم تنها کسی که تو این مدت افتخار بوسیده شدن نصیبش شد عزیز جونش بود اونهم بخاطر شرایط ویژه اش.

امسال بخاطر مریضی پدربزرگش شب یلدایی نداشتیم و بهترین و تنها کاری که تونستیم تو شب یلدا انجام بدیم بردن قندی خانم به مرکز بازی بود .

این روزها هم حالمون بخاطر از دست دادن پدربزرگ پدریش گرفته هست اما دلم نمی خواد این حال و روز روی دخترک نازنین و حساسم اثر بذاره تقریبا سعی میکنیم بیشتر روزها ببریمش مرکز بازی تا بازی کنه تو خونه هم  سعی میکنیم باهاش بازی کنیم تا رومینا درگیر شرایط ما نشه.

تو تمام لحظاتی که عزیز جونش ناراحته و داره گریه میکنه فورا میره بغلش میکنه و دست و صورتش رو می بوسه و مجبورش میکنه از اتاق بیاد بیرون طوریکه هرکی می بینه تحت تاثیر قرار میگیره و به عزیز جونش یادآوری میکنه که بخاطر دل بچه کمتر گریه کنه.

باباش براش یه سرسره خریده اما تا شام بخوریم و بعد وصلش کنیم خانوم طاقت نیاورد قسمت سرسره اش رو تکیه داده بودیم به ماشینش ازش بالا میرفت و بزور خودش رو سر میداد پایین.

وقتی هم که وصلش کردیم علاوه بر سرخوردن کارهای دیگه ای از جمله کندن کاغذ دیواری و روشن خاموش کردن چراغ برق رو هم انجام میداد یا بر میگشت سمت پشت و از روی دکوریش عروسک ور میداشت یا توپها رو از بالای سرسره قل میداد یا میگفت بهش توپ بدیم از همون بالا مینداخت داخل تور بسکتبال کنار سرسره.

خلاصه این کاغذ دیواری اتاقش تا عید دوام بیاره خیلیه.

هرجای خونه هم تشریف ببرین یه دونه پیاز مشاهده میکنین یعنی عین داستان هانسل و گرتل که همه جا رو علامتگذاری کردن رومینا هم هرجا میره یه دونه پیاز میکاره .

حرف زدنش هم به وقت نیاز یکدفعه یه کلماتی رو میگه که دیگه ممکنه تا مدتها تکرار نکنه مثلن:

من: مامانی باور کن ندارم .

رومینا : نه دایی (داری)

من: قلقلکت بدم؟

رومینا: نکن

بابا: رومینا این عکس چیه ؟ خونه

رومینا: خونه

اما حالا تا کی ازش بپرسیم دوباره بگو خونه دیگه نمیگه.

 بردیمش چک آپ گوشش رو سوراخ کردیم و دختر ما رسمن دختر شد موهاشم خودمون کوتاه کردیم .

همچنان ساندویچ مغز و زبان رو دوست داره دیشب تو ماشین خودش کاغذ ساندویچ رو باز کرد و از توش یه ذره یه ذره میاورد بیرون و میخورد وقتی هم دستش چرب و چیلی میشد دستش رو میاورد جلوی صورتم و میگفت: پا..(پاک).

من هم با دستمال براش پاک میکردم.

چند روزی میشه تو صندلی ماشین می نشونیمش گاهی یکم غر میزنه اما میشینه فعلن تا دو ساعت رو رکورد داشته اگه اینطور باشه این اولین وسیله ای هست که خریدیم و مورد استفاده واقع شده .

دخترکم خوشش میاد یه جای دنج برای خودش داشته باشه و معمولن میرفت پشت پرده در تراس گاهی عروسکهاشم میبرد اونجا .

بخاطر همین براش یه چادر مسافرتی کوچولو گرفتیم وقتی بازش کردیم کلی ذوق کرد اول از همه تمام کتابهاش رو برد گذاشت توش بعد آبتین رو برد و چند تا اسباب بازی دیگه من هم یه قالیچه کوچولو واسش پهن کردم تو چادر که کفش یکم سنگین تر باشه و چادر هی برنگرده .

حالا گاهی مثلن سر سفره غذا میخواد بخوره با خودش ور میداره میبره تو چادرش میشینه و از پنجره اش هم ما رو دید میزنه و میخنده . بعضی وقتها هم ما رو میبره تو خونش مهمونی .

واقعا بچه ها چه دنیایی کوچولو و خوشگلی دارن .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:14  توسط مامان نی نی   | 

اینقدر این روزها دیر به دیر مینویسم که وقتی میخوام بنویسم تو ذهنم نمیاد.

الان که دارم مینویسم ساعت از نیمه شب گذشته و پدر و دختر در خواب ناز به سر می برن.

در طول روز که جرات ندارم طرف کامپیوتر بیام وقتی از دور ببینه جلوی لب تاپ نشستم دوان دوان میاد از پام میگیره آویزون میشه بعد یه جوری نگام میکنه که یعنی من و بگیر . اونوقت وقتی بغلش میکنم کلی ذوق میکنه سینه اش رو میذاره روی میز کامپیوتر دو تا پاهاش رو میذاره رو سینه من و خودش رو میکشونه به سمت لب تاپ همونطور که از ما دیده تند تند با موس کلیک میکنه و کلیدها رو فشار میده دگمه خاموش  رو میزنه لب تاپ به خواب میبره دوباره روشنش میکنه خلاصه لب تاپ از دستش پدر مادر نداره.

مجبور میشم بلند شم و اون رو هم از رو میز بیارم پایین.

تا میرم تو اتاق خواب یه کاری انجام بدم یه جیغای ناشی از خوشحالی میکشه دوان دوان میاد جدیدا یاد گرفته تا میاد تو اتاق خواب در رو هم پشت سرش میبنده .

بعد دستم رو میگیره تا کمکش کنم بره رو عسلی جلوی میزتوالت بعد خیلی عامرانه با دستش اشاره میکنه به کشو خیلی غلیظ میگه : با یعنی بازش کن. که من زمین و آسمان رو شاهد میگیریم که باز نمیشه بعد همونطور که واستاده دونه دونه لاک ناخونها اسپریها برسها رو از روی میز توالت به پایین میندازه.

گاهی مثلن تو تاریک روشن اتاق خواب میخوام لباس عوض کنم سریع همونطور جیغ کشان و شادی کنان از راه میرسه در رو می بنده که اتاق میشه ظلمات بعد دو تا دست کوچولو تو هوا در حال جستجو هست و یه صدای یواش که نجوا میکنه: مام ما  بعد که به پاهام میرسه دو دستی میچسبه بهش و لبش رو می چسبونه . چی کار میتونم بکنم جز اینکه بغلش کنم ببوسمش اونهم هی بهم اشاره میکنه که برق رو براش روشن کنم تا بتونه آتیش بسوزونه.

به سلامتی روی میز توالت ما هم تخلیه شد . گاهی یادم میره حلقه دست کنم و ساعت ببندم چون همه چیز از دم دستم دوره.

هنوز کامل یاد نگرفته کشوهای میز توالت رو باز کنه وگرنه اونجا هم باید تخلیه شه وقتی چیزی برخلاف میلش هست و به حرفش گوش نمیدیدم گاهی جیغ میکشه و وقتی به هدفش نمیرسه گوله گوله اشک میریزه .

گاهی هم سعی میکنه صحنه سازی کنه که توجه جلب بشه مثلن وانمود میکنه که سرش خورده به بدنه کابینت یه دستش رو میذاره رو سرش لباش رو گرد میکنه چشاش رو هم ریز میکنه و میگه : اوووووووووووووووو

تمام کارهامون رو تکرار میکنه: مثلن من با دو انگشتم رو دستش راه میرفتم بعدمیرسیدم به گلوش و یه کوچولو قلقلکش میدادم حال اون با من یا دیگران این کار رو میکنه .

یا دراز میکشم میاد لباسم رو میده بالا شکمم رو پوف میکنه یا پشت لباسم رو میده بالا و لبش رو میذاره رو پشتم .

تمام حالتهای رقصیدن سر تکون دادن بشکن زدن رو از بابا بزرگش یاد گرفته .

یه آب پرتغال خور قهار شده یعنی دیگه با لیوان بهش نمیدیم همون ظرف آب پرتغال گیری که توش آب پرتغال و لیمو ترش هست  رو با نی میاریم هرچی اون نخورد ما میخوریم معمولن هم قبلش بهش قطره آهن میدیم که بهتر جذب بشه .

تو ماشین که به هرچیزی دست میزنیم اونهم سریع میخواد همون کار رو تکرار کنه یه بار باباش خواست آینه جلوی ماشین رو تنظیم کنه خانوم دید و تمام حواسش به دست زدن به آینه بود.

یاد گرفته داشبورد ماشین رو باز کنه و هرچی اون تو هست تخلیه کنه.

رو پای باباش میشینه فرمان رو میچرخونه و ادای رانندگی در میاره و البته صداش رو هم در میاره و میگه: ووووووووووووووووو یعنی داره گاز میده . از لای فرمان هم دست میندازه که سوییچ رو در بیاره .

یه بار همینطوری سوییچ رو چرخوند و ماشین رو تو خیابون خاموش کرد. با دنده اتومات هم دردسر داریم چون مرتب باید یکی مراقب باشه که دست دراز نکنه و دنده رو تغییر نده.

باید دیگه پا رو دلمون بذاریم گریه اش رو تحمل کنیم تا عادت کنه تو صندلی کودک بشینه اینطوری هم برای ما خسته کننده هست هم خطرناکه.

بعضی وقتها خیلی شیطون میشه خیلی یعنی خیلی . وقتی هم که خسته میشه دیگه نمیمونه دو بار رفتیم هایپر مارکت ما رو از جون بدر کرد و آخرش نتونستیم درست حسابی خرید کنیم و برگشتیم. کلن دور و برش رو همچین بهم میریزه که انگار هیچوقت مرتب نبوده یه عادتی که جدیدا پیدا کرده پرت کردن اشیا هست یعنی یه چیزی ازت میگیره پرت میکنه اینور اونور نه اینکه عصبانی باشه خیلی هم ریلکسه اما پرت میکنه وقتی برای خرید میریم تو مسیر گاهی خریدهامون رو یکی یکی از تو چرخ میندازه بیرون.

 اینو نمیدونم چیکارش کنم و چطوری جلوش رو بگیرم . اگه کسی در این مورد تجربه ای داره خواهشن راهنمایی کنه.

یه مدت هم برای جلب توجه دستش رو تو دماغش میکرد اونقدر بی محلی کردیم فعلن دیگه اینکار رو نمیکنه چون دست در دماغ هی میومد جلوی چشممون که مثلن بهش یه چیزی بگیم .

جدیدا هم گاهی پیراهنش رو میزنه بالا و دستش رو تو سوراخ نافش میکنه و هی اشاره میکنه که نگاه کنیم البته سعی میکنیم باز هم توجه نکنیم.

گاهی مجبور میشم دعواش کنم راستش هرچی بزرگتر میشن کار سخت تر میشه . در برابر بعضی از کارهاش نمیدونی باید چه عکس العملی داشته باشی.

یه چیز تا یادم نرفته رومینا تخت خودش رو برای خوابیدن به همه جا ترجیح میده یعنی اگه وسط خواب هم بیاریمش تو تخت خودمون چشم بسته و نق زنان از رومون رد میشه و میره تو تخت خودش که چسبیده به تخت ماست. در واقع هر وقت که تو تخت خودش بدخواب میشه برای چند دقیقه میاریمش تو تخت خودمون وقتی برمیگرده تو تخت خودش اونقدر آروم میخوابه.

دو تا عادت رو از ما دوتا به ارث برده یکیش غذا دادن به دیگران که از باباش به ارث برده به زور میخواد غذا رو تو حلق من فرو کنه یکی هم مثل بچگی های من دنده عقب میاد میشینه رو پام دقیقن کاری که من با بابام میکردم . فقط هم میاد رو پای من میشینه.

بعضی وقتها خیلی لجباز میشه و دقیقا همون کاری رو که ازش میخوای نکنه انجام میده .

کلماتی که میگه:

عمو: عما 

دایی: دای

باز کردن یا باز کن: با

بده : د

رومینا: یه چیزی بین ماما و نانا

وقتی سر پا میگیرمش تا یاد بگیره: دیششششششششششششششششششششش

صدای هاپو: هاااااااااااااااااااااااااپ

صدای پیشی: مییییییییییییییییییییییییی(با حالت جیغ) 

صدای جوجو: دیک

صدای اردک: دک

صدای گاوه: موووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

صدای اسبه: جیغ ریز(خداییش من هم نمیتونم صدای اسب رو در بیارم)


من: رومینا بگو یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک

رومینا: ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من: دوووووووووووووووووووووووووووووووو

رومینا: دوووووووووووووووووووووووووووووووووووو

من : سههههههههههههههههههههههههههه

رومینا: ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

من : چهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

رومینا: داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

من : پنج

رومینا: دههههههههههههههههههههههههههه

من: شیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

رومینا: دییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

من: هفت

رومینا: دههههههههههههههههههههههههههههههههه

من: هشششششت

رومینا: دهههههههههههههههههههههههههههههه

من : نههههههههههههههههههههههههههههههه

رومینا: دههههههههههههههههههههههههه

من: دهههههههههههههههههههههههه

 رومینا: ده ده ده 


من: رومینا چندتا گله؟

رومینا: ده

من: رومینا چند تا عشقه؟

رومینا: ده

من: بابا چند تا رومینا رو دوست داره؟

رومینا: ده

ادامه دارد








+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:17  توسط مامان نی نی   | 

 

به مدد دخترک نازگل بشی الهی تمام قاب عکسها از رو شومینه جمع شد و بالش حاملگی سابق

هم یه کاربرد جدید پیدا کرد .

الان در حد فاصل بین مبل و شومینه چپانده شده تا دخترک از رو دسته مبل سرازیر نشه و اگه شد

 زیرش نرم باشه.

خانومی قشنگم برای عروسی دایی جون یه لباس صورتی خوشگل خریده که قراره قبل از رفتن

 به عروسی بره آتلیه و عکس بگیره.

البته مسوولیت خوشملی در روز عروسی با بابایی هست تا مامانش بتونه کارهاش رو انجام بده.

 

حالا برسیم به قسمت شیطونیها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:0  توسط مامان نی نی   |